درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : i love myself
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
make it done




به نام خدا
صبح خیلی سخت از خواب بیدار شدم، سخت بود ساعت 5 و ربع بود و همه حا تاریک . به خودم میگفتم نه بابا الان راه نمیفتن یکم تاخیر دارن تکرار میکردم با خودم که نه مهم نیست و یکم دیگه بخواب جن دیفه دیر بشه قرقی نداره . حتی ساعت طلوع اقتاب رو چک کردم دیدم طلوع سااعت 7 هست و حالا حالا ها هوا تاریکه...
بعد کلی کلنجار رفتن پاشدم که برم دستشویی با چشمان بسته اروم از توی تاریکی در رو پیدا کردم و رفتن بیرون و بعد برگشتم و ی ابمیوه خوردم به عنوان صبحانه ...
مسواک زدم، دیر شده بود بدو بدو لباس پوشیدم و درو باز کردم که کفشامو بپوشم دیدم پویا زنگ میزنه دیگه فهمدیم دیر شده و دوییدم تو راه بهش زنگ زدم گفت نه هنوز همه بچه ها نیومدن خیالم راحت شد و سرعتمو کم کردم...
وقتی رسیدم سلام کردم به پویا و خانم دکتر و رفتم تو تویوتا هایس نشتم هنوز ولی یکی از بچه ها نیومده بود و ظرفیت ماشین هم تکمیل بود.. این بود که پویا ماشینش رو اورد و من و هادی و امید باهاش رفتیم... امید رو زیاد نمیشناختم فقط تصورم این بود که خیلی درس خونه و نمره هاش خوبه و همیچین چیزی...
امید ادامس خواست و من بهش دادم احتمالا مسواک نزده بود و بوی دهنش اذیتش میکرد یا شاید چون داشت توی ماشین میرفتیم تصمیمش این بود که دهنش بودی خوبی بده... به پویا گگفت که اگه خوابت میاد من سرحالم و میشینم این از اعتماد به نفس بالاش نتیجه میگرفت وو چیزی که من نداشتم و اینروزها دقیقا درگیر همچین مسایلی هستم...
بگذریم...
راه افتادیم و در مسیر چیزی که یادمه طلوع زیبا و نارنجی خورشید بود از پشت سرمون که نشون میداد داریم از شرق به غرب میریم و یک عکس خوشگل سعی کردم بگیرم... صحبت کردیم درمورد بد بودن نجات و استادهای دیگه که چحورین قشنگ غیبت کردیم درمورد نجات... فهمیدیم که پویا داره  میره سرکار... درمورد آلمان صحبت کردیم که ببینیم چجوریه و پویا داشت میفرستاد ... از روابط گرم امید و اساتید باخبر شدیم ... ازکارشون و همه چی ... 
ی چای خوردیم با خانم دکتر و بعدش راه افتادیم که بریم... هادی که اذیت شده بود و  صحبتی هم نمیکرد و خوابیده بود رفت تو هایس نشست که کنار دوستاش هم باشه... البته توی این سفر کلی با پویا و امید گفتیم و صحبت کردیم و خوش گذشت ولی خب شاید بهتر میبود که خانم دکتر هم کنار ما میبود و صحبت مبکردیم... از صحبت ها فهمیدیم که در مسیر خانم دکتر داشتن برای بچه ها خاطره تعریف میکردن از خارج و کلی حال میکردن...
صادقانه که بخام بگم من همچین جمع صمیمانه ای رو خیلی زیاد تجربه نکرده بودم مخصوصا با دوستان خودم! منظور هم کلاسی ها وسایر است... بازدید های قبلی که رفتیم اینمدلی بود که همه خواب بودن تا اینکه برسیم این اولین بازدید بود و بازدید بعدی هم که بازم مشابه همون بود... حتی اردوهایی هم که رفتیم همینحوری طی میشد...
شاید حضور خانم دکتر و پویا به این اردو رنگ و لعاب دیگری میداد... حتی سر میز نهار هم کسایی که با جمع صحبت میکردن خانم دکتر بود و پویا و اون مرده یکم وگرنه بقیه کوتاه صحبت میکردن ... دو نفری و با خودشون .. این باعث میشد که خیلی به این فکر کنم که یا اعتماد به نقس اکثر مردم ما و شاید در این مشتی که من توشم یعنی جمع دانشجو ها..  اعتماد به نفس اکثر دانشجوها پایینه یا شاید باید یخ اونها باز بشه تا شروع کنن به صخبت کردن البته بذار محدودش کنم دانشجوهای فنی اینمدلی اند چون اکثرا توی کلاس ها جو ی طرفه بوده کسی صحبت نمیکرده و حتی بعضی از استاید طوری برخورد میکردن که ما حتی نمیتونستیم صحبت کنیم باهاشون یا سوالی بپرسیم یعنی من خودم اگه سوال میپرسیدم این حس بهم دست میداد که خنگم گوش نکردم و درسمو بلد نیستم تا اینکه بخوام سوال بپرسم که یاد بگیرم... این جو رو فقط همینجا دیدم یکم در مقاومت دکتر آیت و یکم هم درکلاس ترمودینامیک سطح دکتر چینی وگرنه بقیه موارد استاد ی موجود ترسناکی بود که هیچوقت باهاش دوست نشده بودم... من ازین بابت و تجربه همجین شرابطی در حوزه فنی و مهندسی خوشحالم و خدایم را شاکرم...
ولی درسی که باید بگیرم اینه که منم فعال باشم منم دخالت و اظهار نظر کنم منم همون ادمی باشم که اگه نباشه فرف یکنه همه متوجه بشن که من نیستم کمبودم و نبودم حس بشه نه اینکه نباشم یه عضو خنثی باشم و یا هرچی... دوس دارم همین مدلی باشم چون امروز خوشحال بودم امروز حس کردم که منم آدمم که همیچین جمعی دوروبرمم هستن... راستش همیشه که خودمو با ی  آدم خاص مقایسه میکنم و میبینم که اون چ مدلی هست چ دوستانی دارد و در چه جمع هایی فعالیت دارد به این فکر میکنم که چرا من اینمدلی نیستم و چرا من همچین دوستانی ندارم که بخوام برایشان بگویم باهاشون خوش بگذرونم و خوشحال باشم...
نمیدونم...

ی لحظه دستم خورد و صفحه بسته شد اصن مردم و زنده شذم گفتم نکنه که پاک شده باشه همه این چیزایی که نوشتم...
دلتنگ شدم دلتنگ خودم در دیروز دیروزی که باید بهتر میشد دیروزی که منم باید توش میبودم اظهار نظر میکردم خودمو میساحتم خودمو میفهموندم ولی همینقد که اینروز ها رو تجربه کردم در اوج ناامیدی نشون دهنده حضور خداست و خدا رو بهم یاداوری میکنه من میتونم من فعالیت میکنم من حضور دارم من بهتر میشم و من  موثر میشم من به جایی میرسم که اگه ی روز نباشم همه بفهمن جای خالیم حس بشه...
دوتا شعر زیبا از حافظ به چشمم خورد اولی یوسف گمگسته باز اید به کنعان غم مخوز... ححس میکنم این یوسف گنگسته شخص من باشه که گم شده ام... توی صفحم ی عکس گذاشتم در مورد روز حاطره انگیزم و نوشتم که در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم... سرزنش ها گر کند خوار مغیلان غم مخور...
ی شعر دیگه هم که یکی از دوستام  گذاشته بود در استوری دنیای مجازی اش "دست از طلب ندارم تا کام من براید/یا حان رسد به حانان یا جان ز تن براید"

حافظ و شجریان روح ادم رو تازه میکند...
ادامه بدیم...

رسیدیم .. ورودی حاده نیروگاه خیلی تحقیر آمیز بود جاده رو باید دور میزدی و ی خروجی از جاده نزده بودن به جاده ی نیروگاه... 
 توربین ها نمیچرخیدن و طراحی بر اساس سرعت های بالا و وزن 12 تنی هر پره این امکان رو از اونها گرفته بود که در اون زمان که تقریبا بادی جریان نداشت شروع به چرخش کنند

دیدم و گذشتیم و خنددیدم

ی نکته دوس دارم اینجا بگم 
خانم دکتر به من اشاره کردن و گفتن که ببخشیدا ولی دانشجوهای من که اینا باشن کارخودشونو انجام نمیدن...
بهم برحورد دلم میخاست بگم که به کار کردن نیست که به درست کار کردنه من باهوشم من ی نیم ساعت کار کنم اندازه کل کاری که بچه ها کردن خروجی دارم.... ولی نگفتم چون نه باهوشم و نه خروجی دارم و نه نتیجه ای گرفتم ولی میخام بهش ثابت کنم که ادم الکی ای نیستم که خیلی حدی ام تو کارم میخام باهاش مقاله بدم میخام برم پیشش میخام دانشجوی نمونش باشم ....
و بار دیگر همان اعتماد به نفس نداشته ام...

اما یک اتفاق ید دیگگه هم افتاد که حتما باید درموردش با خانم دکتر صحبت کنم و این همان بحث توربین ها و سر و صداشون است که میگن نویز دارندو همه اوونجا تایید کردن که نویز دارند  فقط همین تاثیر چرخش در زاویه یاو هست که چرخدنده هاشون باعث آزار و اذیت میشود.
این فک کنم اول یکی از مقاله ها بود و باید بخونم و درموردش بحث کنم همون مقاله ای که در مورد بیماری ها صحبت کرده بود....
اینو الان نگاه میکنم و به خاننم دکتر میگم که اونها همشون بیسواد بودن نه میدونستن پره چجوری ساخته شده و نه میدونستن که نوعش چیه و همینجوری هرچی به ذهنشون میرسید داشتن میگفتن هم اصلا نمیدونستن نویز چیه و این بحث مهمی است که میشه توش پروژه تعریف کرد که اونها بدوننن و دقت کنن بهش چون کاملا بی اطلاعن...

پس حتما باید دراین مورد با استاد صحبت کنم

نهار هم لذت بخش بود  و چیزی که میزد تو ذوق همون فعالیت یود که البته الان بیتشر بهش فک میکنم اینه که کلا دارم به خودم بد و بیراه میگم.. حتی یک لحظه هم نمیتونم بنویسم همش هی میگم که فلان وفلان وفلان...

من حتی اگه کلی ادم فعال و فلان هم باشم که تلاشمو هم کردم در بعضی حاها ولی  خب باز هم نمیخاستم حرف یزنم وسط ناهار یعنی نزدن جرف دلیلش نداشتن حرف بود و نه نبود اعتماد به نقس ... شاید باید روی خلاقیتم هم کار کنم که مثلا توش بیشتر حرف یزنم یا چرت و پرت بیشتر بگم...

آفرین این هم تصمیم راهبردی خوبی بود....


خسته شدم از نوشتن 

کارام عقب افتادن و من نتونستم خاطره بنویسم چون همش از خودم شاکی بودن در مسیر خاطره ....

حتی در بیان حاطره هم از خودم شاکی هستم 
باید بهتر باشم  و صحبت کردن در جمع و خود سازی از بزرگترین خواسته هایم است...


اعتماد به نقس و صحبت کردن در حمع ....







نوع مطلب :
برچسب ها : اعتماد به نفس، خاطره، خودشناسی، تلاش برای بهبود، شکایت از خود، خوش گذشت، روانشناسی خود،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 2 دی 1395 :: نویسنده : i love myself
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic