تبلیغات
make it done - مطالب ابر خاطره
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : i love myself
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
make it done




داشتم میرفتم سلف، طبق معمول ی سوییشرت مشکی تنم بود که روش کاپشن قهوه ای پوشیده بودم با ی شلوارک .
 هوا سر بود و با بخار دهنم میتونستم ازین مدل ابرهایی درست کنم که تو کتابا موقع فکر کردن بالای سر ادما میکشن من بهشون میگم ابر خاطره…
 الودگی هوا هم که اینروزها داره بیداد میکنه حتی شبا هم باعث میشه فک کنیم همه جارو مه گرفته مخصوصا مه محل زندگی ما شدیدتره یا بهتر بگم ما ریه های خراب تری داریم… 
همیشه وقتی ازین مسیر عبور میکنم ی چنتا گربه هستن ک چند متری باهاامون میان، اونام دنبال غذان، گشنشونه. مخصوصا وقتی بوی غذا مستشون میکنه بیشتر التماس میکنن. البته چ غذایی! حتی گاهی پیش اومذه از گوشتایی که بهمون میدن جلوی گربه ها میندازیم ولی نمیخورن…
گربه ها موجودات خاصین، علی دوستم، اصطلاح خاصی براشون به کار میبره. شاید درست نباشه اینجا بیانش کنم ولی معنیش اینه ک هرکی بیشتر بهشون برسه همونو میبینن یا هرجا ک همون لحظه ب نفعشون باشه همونجان… به خاطر همینه که به بعضیا میگن فلانی گربه سفته…و چقدر این آدمها دورو برمون زیادن…
 ی چند متری گربه ها باهام اومدن و من که چیزی برای ارایه نداشتم رو تنها گذاشتن ، غرق در مه بودم و با بخار دهانم ابر میکشیدم و باهاشون میرفتم تو فکر.… نزدیکای سلف بودم ک بین ابرها و خاطراتم برج میلاد رو دیدم… برج میلاد از نزدیکی های سلف پیداست. ساختمونا و درختا ک برن کنار بیشترم پیدا میشه، امشب برج میلاد لا به لای آلودگی تیره و تار بود…
یادش ب خیر تقریبا دوسال پیش بود، من بعد از یکی از آزمونهای زندگی به همراه دوستان و عزیزانم رفتیم برج میلاد کنسرت چارتار… چند روزی بود که به شخص مورد نظر پیام میدادم، حالشو میپرسیدم و جویای احوالش میشدم، بهم گفته بود که داره رو پروژه پایانیش کار میکنه خیلی هم نگران بود… دقیقا صبح اون شبی که میخاستیم بریم کنسرت بحثامون ب اینجا کشید ک اون یکی دیکه رو دوست داره و هرچه بر سر من اورده بر سر خودش هم اومده، و بهم گفت که حاضره ی روز که وقتش رو خالی کنه و با من بیاد بریم بیرون، شاید با اینکار بتونه جبران کنه اون اتفاق تلخ فراموش نشده گذشته رو… تلخی ای ک هیچگاه از بین نمیرود… البته برام شرط گذاشت و بهم گفت که اگه درمورد این موضوعات صحبتی کنی پامیشم میرم و میدونی ک میرم…چن دیقه بعد همین حرف، دوباره بحثا به اینجا رسید ک چرا رفتی و من داغونم و بیا و ازین حرفا که برگشت گفت پس اومدن هم کنسله و حرفمو پس میگیرم… جز اولین دفعاتی بود ک ازش بدم میومد از ی رفتار حقیقی… چون هر دفعه ک ازش بدم میومد دلیلش ی فکر بود و ی داستان که منشا حقیقی نداشت و من خودم در ذهن خودم با خلق شخصیت های خیالی او و رفتار او رو نقد کرده بودم… اینجا اون با یک دید از بالا به پایین برام شرط گذاشته بود و تهدید کرده بود اینجا من و عشق و انتظار من در لابه لای کارهای شلوغ و مهمش گم شده بود و من آن لحظه حتی تمایلی به دیدنش هم نداشتم…
شب که رفتیم کنسرت، همش به این فکر میکردم ک من شادی هام رو پیش بقیه ام دوستی هام رو پیش بقیه ام و زندگی چقدر زیباتر از اونیه ک من بیام منت ی ادمی ک منو نمیخاد بکشم، من اونشب و در طول کنسرت دقیقا همون لحظاتی که بچه ها داشتن به همراه چارتار گلوشونو پاره میکردن به این فکر میکردم ک چرا به جای لذت بردن از زندگی در کنار عزیزانم، از دوری از کسی رنج میبرم ک من رو تهدید میکنه بعد اینهمه مدت… من اونشب تصمیم گرفتم ک ن یادی کنم ازت و نه...، چجوری بگم از چشمم افتادی…
دوسال ازونشب زیبا میگذشت و من همچنان هر چند روز یک بار حالم بد میشه، دلتنگ میشم و غصه میخورم… من دلتنگ روزهای خوش نداشته میشم… این جمله خیلی برام تلخه… دلتنگ روزها و شبهای تجربه نکرده…
به خودم که اومدم دیدم همچنان دارم بخار با دهانم درست میکنم، غذامو گرفتم و دارم برمیگردم…
یادش بخیر دوسال گذشت، و من خسته از اینهمه تکرار، تکرار دلتنگی های بی دلیل، تکرار عشق زنده به گور، تکرار صد سال تنهایی، تکرار و تکرار، همه ی احساساتم برای من تکراری است… یادش ب خیر…
امشب سرد بود و آلوده. رضا کیانیان میگفت اگه دیدی آلودگی نمیذاره ی شهرو از بالا ببینی ، وای ب حال اون شهر! همه چیز توش شیر تو شیره…!!!




نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها : رضا کیانیان، بارکد، خاطره، آلودگی، کنسرت، چارتار، مه،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 7 دی 1395 :: نویسنده : I love you Too
نظرات ()
اولین اقدام جذاب و جنجالی درمورد خودم اینه که دارم مینویسم و نذاشتم برای فردا و فلان زمان
دومین نکته که نه جذابه ولی جنجالیه برای من اینه که دارم مینویسم و دوشنبه امتحان دارم و اصلا جدی نمیگیرم اون امتخان رو...

به نام خدا البته
سلام
امشب ی کار باحالی که کردم به پاسخ یکی از دوستانم مبنی بر آن که میخواست بره بیرون لبیک گفتم و البته چند نفر دیگه رو هم با خودم همراه کردم و رفتیم بیرون...
میلاد مخالف رفتن به پارک لاله بود چون تاریکی پارک لاله رو دوست نداشت و واقعا اینموقع شب نه کسی اونجا بود و نه صفایی داشت تو این سرما...
برگشتیم و بعد کلی کلنجار و صحبت ی فلافل زدیم و سوار تاکسی حرکت به سمت پل طبیعت و پارک آب و آتش
پل طبیعت بسته بود و اجازه نمیدادن بریم روش.. یعنی میگفتن که یخ زده ولی زیرش یخ نزده بود فک کنم به خاطر شیبش بود چون وسطش شیب داشت و احتمالا آب یاب بارون اومده بود و یا حتی شبنم که یخ زده بود...
اولین چیزی که همیشه برای من جذابه توی پارک آب و اتش ورودی این پارک هست که ی گل فروش خوشگل داره که روح آدم تازه میشه به قول یکی از دوستای قدیمی من و تنها کسی که برای من گل خریده تا به حال که میگفت گل خوبه حال آدم رو خوب میکنه..
انسان خوبی بود انسان بود و مهربون
بگذریم
ورودی پارک ی چیز حذاب دیگه هم داره و اون ی قسمت با نور پردازیه آبی که جلوه خاصی داره...
ورودی پارک بازهم چیز حذاب دااره اصلا کلا تمام جذابیت در ورودی پارک ها باید باشه که آدم رو جذب کنه و بکشونه ببرتش داخل.. ی رستوران هست به نام ای وای یادم نیست بذار لابه لای عکسام نگاه کنم...پیدا کردم تقریبا ده دیقه گشتم.. #فست_فود_گپ
یادش ب خیر اردیبهشت بود رفتم اونجا و مرغ شخاری استریپس خوردم چقدر ید مزه بود اگر رفتید اونجا بدونید که ارزو ترین غذاش #استریپس بود و بسیار بد مزه اینو به این خاطر میگم که استریپس های فست فود #کی_اف_سی بسیار عالی اند و من مشتری دایمی اونجام...

خب بگذریم
از دیدنی های پارک اینه که هر موقع بری چیزایی حدیدی برای ارایه دارن اینبار هم همینمدلی بود و رفتیم سمت آلاچیق ها.. دفعه پیش که با بچه ها رفتیم اینمدلی نبود یادمه اونموقع رفتیم سمت چپ بعد از رستوران ها ولی الان نه اونجا نرفتیم نمیدونم خیلی دور شده بود کلی رفتیم به سمت جنوب پارک
ی #کافه خیلی باحال که با پیرمردی که صاحبش منو با یکی دیگهه اشتباه گرفته بود..

زیر میزش بخاری برقی گذاشته بود شبیه کرسی شده بود و چای خوردیم به ارزش 2500 تومان... چقد حال داد ولی تو اون هوا اون چایی
پیشنهاد علی بود دمت گرم علی که پیشنهاد دادی چای بخوریم

بعدش از دروازه مشاهیر که روش نوشته بود میدان مشاهیر نمیدونم چرا عبور کردیم و برگشتیم

متتنی که نوشتم اصلا ادبی نبود ولی سعیمو میکنم که ادبیش کنم جذابش کنم بشه به عنوان توصیف گذاشتش همه حا

امشب شبه خوبیه ساعت شده 1 هدفایی که بالا سرم زدمش رو نمیدونم چرا پیگیری نکردم بیشتر دنبال عکس هام بودم و نوشتن متن و گشتن دنبال ی جا برای اینکه با این دوتا رفیق قدیمیم برم بیرون هفته بعد چون پیگیری دوستان از اهداف من بود...

یکی دیگه از اهدافم نوشتن بود که انجام شد...
هدف بعدیم بیدار شدن زود ازخواب هست به همین حاطر الان به جای درس خوندن زود میخابم که فردا زود بیدار بشم

اگه من با یکی دوتایی بریم بیرون باید بازم بخندیم نه اینکه از غم هامون بگیم برای همدیگه
میتونم؟ 




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره، آب و آتش، پل طبیعت، پارک آب و آتش،
لینک های مرتبط :


جمعه 3 دی 1395 :: نویسنده : i love myself
نظرات ()
به نام خدا
صبح خیلی سخت از خواب بیدار شدم، سخت بود ساعت 5 و ربع بود و همه حا تاریک . به خودم میگفتم نه بابا الان راه نمیفتن یکم تاخیر دارن تکرار میکردم با خودم که نه مهم نیست و یکم دیگه بخواب جن دیفه دیر بشه قرقی نداره . حتی ساعت طلوع اقتاب رو چک کردم دیدم طلوع سااعت 7 هست و حالا حالا ها هوا تاریکه...
بعد کلی کلنجار رفتن پاشدم که برم دستشویی با چشمان بسته اروم از توی تاریکی در رو پیدا کردم و رفتن بیرون و بعد برگشتم و ی ابمیوه خوردم به عنوان صبحانه ...
مسواک زدم، دیر شده بود بدو بدو لباس پوشیدم و درو باز کردم که کفشامو بپوشم دیدم پویا زنگ میزنه دیگه فهمدیم دیر شده و دوییدم تو راه بهش زنگ زدم گفت نه هنوز همه بچه ها نیومدن خیالم راحت شد و سرعتمو کم کردم...
وقتی رسیدم سلام کردم به پویا و خانم دکتر و رفتم تو تویوتا هایس نشتم هنوز ولی یکی از بچه ها نیومده بود و ظرفیت ماشین هم تکمیل بود.. این بود که پویا ماشینش رو اورد و من و هادی و امید باهاش رفتیم... امید رو زیاد نمیشناختم فقط تصورم این بود که خیلی درس خونه و نمره هاش خوبه و همیچین چیزی...
امید ادامس خواست و من بهش دادم احتمالا مسواک نزده بود و بوی دهنش اذیتش میکرد یا شاید چون داشت توی ماشین میرفتیم تصمیمش این بود که دهنش بودی خوبی بده... به پویا گگفت که اگه خوابت میاد من سرحالم و میشینم این از اعتماد به نفس بالاش نتیجه میگرفت وو چیزی که من نداشتم و اینروزها دقیقا درگیر همچین مسایلی هستم...
بگذریم...
راه افتادیم و در مسیر چیزی که یادمه طلوع زیبا و نارنجی خورشید بود از پشت سرمون که نشون میداد داریم از شرق به غرب میریم و یک عکس خوشگل سعی کردم بگیرم... صحبت کردیم درمورد بد بودن نجات و استادهای دیگه که چحورین قشنگ غیبت کردیم درمورد نجات... فهمیدیم که پویا داره  میره سرکار... درمورد آلمان صحبت کردیم که ببینیم چجوریه و پویا داشت میفرستاد ... از روابط گرم امید و اساتید باخبر شدیم ... ازکارشون و همه چی ... 
ی چای خوردیم با خانم دکتر و بعدش راه افتادیم که بریم... هادی که اذیت شده بود و  صحبتی هم نمیکرد و خوابیده بود رفت تو هایس نشست که کنار دوستاش هم باشه... البته توی این سفر کلی با پویا و امید گفتیم و صحبت کردیم و خوش گذشت ولی خب شاید بهتر میبود که خانم دکتر هم کنار ما میبود و صحبت مبکردیم... از صحبت ها فهمیدیم که در مسیر خانم دکتر داشتن برای بچه ها خاطره تعریف میکردن از خارج و کلی حال میکردن...
صادقانه که بخام بگم من همچین جمع صمیمانه ای رو خیلی زیاد تجربه نکرده بودم مخصوصا با دوستان خودم! منظور هم کلاسی ها وسایر است... بازدید های قبلی که رفتیم اینمدلی بود که همه خواب بودن تا اینکه برسیم این اولین بازدید بود و بازدید بعدی هم که بازم مشابه همون بود... حتی اردوهایی هم که رفتیم همینحوری طی میشد...
شاید حضور خانم دکتر و پویا به این اردو رنگ و لعاب دیگری میداد... حتی سر میز نهار هم کسایی که با جمع صحبت میکردن خانم دکتر بود و پویا و اون مرده یکم وگرنه بقیه کوتاه صحبت میکردن ... دو نفری و با خودشون .. این باعث میشد که خیلی به این فکر کنم که یا اعتماد به نقس اکثر مردم ما و شاید در این مشتی که من توشم یعنی جمع دانشجو ها..  اعتماد به نفس اکثر دانشجوها پایینه یا شاید باید یخ اونها باز بشه تا شروع کنن به صخبت کردن البته بذار محدودش کنم دانشجوهای فنی اینمدلی اند چون اکثرا توی کلاس ها جو ی طرفه بوده کسی صحبت نمیکرده و حتی بعضی از استاید طوری برخورد میکردن که ما حتی نمیتونستیم صحبت کنیم باهاشون یا سوالی بپرسیم یعنی من خودم اگه سوال میپرسیدم این حس بهم دست میداد که خنگم گوش نکردم و درسمو بلد نیستم تا اینکه بخوام سوال بپرسم که یاد بگیرم... این جو رو فقط همینجا دیدم یکم در مقاومت دکتر آیت و یکم هم درکلاس ترمودینامیک سطح دکتر چینی وگرنه بقیه موارد استاد ی موجود ترسناکی بود که هیچوقت باهاش دوست نشده بودم... من ازین بابت و تجربه همجین شرابطی در حوزه فنی و مهندسی خوشحالم و خدایم را شاکرم...
ولی درسی که باید بگیرم اینه که منم فعال باشم منم دخالت و اظهار نظر کنم منم همون ادمی باشم که اگه نباشه فرف یکنه همه متوجه بشن که من نیستم کمبودم و نبودم حس بشه نه اینکه نباشم یه عضو خنثی باشم و یا هرچی... دوس دارم همین مدلی باشم چون امروز خوشحال بودم امروز حس کردم که منم آدمم که همیچین جمعی دوروبرمم هستن... راستش همیشه که خودمو با ی  آدم خاص مقایسه میکنم و میبینم که اون چ مدلی هست چ دوستانی دارد و در چه جمع هایی فعالیت دارد به این فکر میکنم که چرا من اینمدلی نیستم و چرا من همچین دوستانی ندارم که بخوام برایشان بگویم باهاشون خوش بگذرونم و خوشحال باشم...
نمیدونم...

ی لحظه دستم خورد و صفحه بسته شد اصن مردم و زنده شذم گفتم نکنه که پاک شده باشه همه این چیزایی که نوشتم...
دلتنگ شدم دلتنگ خودم در دیروز دیروزی که باید بهتر میشد دیروزی که منم باید توش میبودم اظهار نظر میکردم خودمو میساحتم خودمو میفهموندم ولی همینقد که اینروز ها رو تجربه کردم در اوج ناامیدی نشون دهنده حضور خداست و خدا رو بهم یاداوری میکنه من میتونم من فعالیت میکنم من حضور دارم من بهتر میشم و من  موثر میشم من به جایی میرسم که اگه ی روز نباشم همه بفهمن جای خالیم حس بشه...
دوتا شعر زیبا از حافظ به چشمم خورد اولی یوسف گمگسته باز اید به کنعان غم مخوز... ححس میکنم این یوسف گنگسته شخص من باشه که گم شده ام... توی صفحم ی عکس گذاشتم در مورد روز حاطره انگیزم و نوشتم که در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم... سرزنش ها گر کند خوار مغیلان غم مخور...
ی شعر دیگه هم که یکی از دوستام  گذاشته بود در استوری دنیای مجازی اش "دست از طلب ندارم تا کام من براید/یا حان رسد به حانان یا جان ز تن براید"

حافظ و شجریان روح ادم رو تازه میکند...
ادامه بدیم...

رسیدیم .. ورودی حاده نیروگاه خیلی تحقیر آمیز بود جاده رو باید دور میزدی و ی خروجی از جاده نزده بودن به جاده ی نیروگاه... 
 توربین ها نمیچرخیدن و طراحی بر اساس سرعت های بالا و وزن 12 تنی هر پره این امکان رو از اونها گرفته بود که در اون زمان که تقریبا بادی جریان نداشت شروع به چرخش کنند

دیدم و گذشتیم و خنددیدم

ی نکته دوس دارم اینجا بگم 
خانم دکتر به من اشاره کردن و گفتن که ببخشیدا ولی دانشجوهای من که اینا باشن کارخودشونو انجام نمیدن...
بهم برحورد دلم میخاست بگم که به کار کردن نیست که به درست کار کردنه من باهوشم من ی نیم ساعت کار کنم اندازه کل کاری که بچه ها کردن خروجی دارم.... ولی نگفتم چون نه باهوشم و نه خروجی دارم و نه نتیجه ای گرفتم ولی میخام بهش ثابت کنم که ادم الکی ای نیستم که خیلی حدی ام تو کارم میخام باهاش مقاله بدم میخام برم پیشش میخام دانشجوی نمونش باشم ....
و بار دیگر همان اعتماد به نفس نداشته ام...

اما یک اتفاق ید دیگگه هم افتاد که حتما باید درموردش با خانم دکتر صحبت کنم و این همان بحث توربین ها و سر و صداشون است که میگن نویز دارندو همه اوونجا تایید کردن که نویز دارند  فقط همین تاثیر چرخش در زاویه یاو هست که چرخدنده هاشون باعث آزار و اذیت میشود.
این فک کنم اول یکی از مقاله ها بود و باید بخونم و درموردش بحث کنم همون مقاله ای که در مورد بیماری ها صحبت کرده بود....
اینو الان نگاه میکنم و به خاننم دکتر میگم که اونها همشون بیسواد بودن نه میدونستن پره چجوری ساخته شده و نه میدونستن که نوعش چیه و همینجوری هرچی به ذهنشون میرسید داشتن میگفتن هم اصلا نمیدونستن نویز چیه و این بحث مهمی است که میشه توش پروژه تعریف کرد که اونها بدوننن و دقت کنن بهش چون کاملا بی اطلاعن...

پس حتما باید دراین مورد با استاد صحبت کنم

نهار هم لذت بخش بود  و چیزی که میزد تو ذوق همون فعالیت یود که البته الان بیتشر بهش فک میکنم اینه که کلا دارم به خودم بد و بیراه میگم.. حتی یک لحظه هم نمیتونم بنویسم همش هی میگم که فلان وفلان وفلان...

من حتی اگه کلی ادم فعال و فلان هم باشم که تلاشمو هم کردم در بعضی حاها ولی  خب باز هم نمیخاستم حرف یزنم وسط ناهار یعنی نزدن جرف دلیلش نداشتن حرف بود و نه نبود اعتماد به نقس ... شاید باید روی خلاقیتم هم کار کنم که مثلا توش بیشتر حرف یزنم یا چرت و پرت بیشتر بگم...

آفرین این هم تصمیم راهبردی خوبی بود....


خسته شدم از نوشتن 

کارام عقب افتادن و من نتونستم خاطره بنویسم چون همش از خودم شاکی بودن در مسیر خاطره ....

حتی در بیان حاطره هم از خودم شاکی هستم 
باید بهتر باشم  و صحبت کردن در جمع و خود سازی از بزرگترین خواسته هایم است...


اعتماد به نقس و صحبت کردن در حمع ....







نوع مطلب :
برچسب ها : اعتماد به نفس، خاطره، خودشناسی، تلاش برای بهبود، شکایت از خود، خوش گذشت، روانشناسی خود،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 2 دی 1395 :: نویسنده : i love myself
نظرات ()
آپلود عکس

از وقتی یادمه داشتم فیلم های عاشقانه میدیدم و خودم رو تصور میکردم. حتی قبل از دانشگاه، فیلم های عید و ماه رمضون، حتی اون فیلمی که آهنگش این بود(...شام من بی تو بی سحر مانده...) و خب همیشه با یک نفر که منجر به قوی شدن ریشه های درختان میشود مثل ریشه های علم و صنعت که اومده بودن بیرون و به سطح رسیده بودن. یعنی کوچکترین تغییراتی هم روشون تاثیر میگذارد.
خب طبیعیه سختی اینکار بعد از اینهمه اشتباه....
ولی خب این نیز بگذرد...




نوع مطلب :
برچسب ها : بسه، خاطره، ریشه، علم و صنعت، سخت، فراموشی، اشتباه،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 27 تیر 1395 :: نویسنده : i love myself
نظرات ()

الان حالم خوب نیست نمیدونم چرا شاید چون روزه ام گشنمه شاید چون خوابم میاد شاید چون درس خونده بودم ولی مث منگلا بودم سر امتحان شاید چون دقت نکردم شاید چون ی نفر ادعاش میشه کلا وقتی ی نفر جلوم ادعا میکنه دوس دارم خفش کنم دوست دارم تا اطلاع ثانوی نبینمش. اومده میگه من بلد بودم فلان کردم آخه تو مال این حرفا نیستی. ب قرااان. ولش بابا مهم نیست نوشتی دیگه دلیلش این بود ک جدی نگرفته بودی همینجور گفتی ک مهم نیست و اون جو روت تاثیر گذاشت و کلا هم رفته بودی ک ننویسی و خب کپیو یکم تغییر و نمیدونم چی چی نمیدونم چی چی حافظا… انصافا اینا کین دور خودت جمع کردی طرف پر ادعا فک کرده کی هست ب قرآن یکم افتاده یکم سر ب زیر یکم تواضع. الان دوس داشتم ک فقط نبود همین چون قبلش خوب بود داشتم میگفتم همه خندونن البته خودمم نخونده بودم باید مرور میکردم چون هیچی نبود تو ذهنم ایده نداشتم خب بلدم نبودم خوب بود خداروشکر باز اون برگه رو داشتم نوشتم از روش اون نبود ک سفیده سفید بود. حالا الان حالم بهتره بشینم بخوابم یا دراز بکشم بخابم :)) همون:)) بعدش هم سرحال شدم امتحان و این چیزایی ک میگین پسر گلم این چیزا رو ولش کار خودتو بکن جدی کار بکن بخون بفهم بپرس حل کن اشتباه کن ببین اشتباه کجا بوده دوباره بپرس بخون بفهم جلو برو. در این زمینه خاص هم بگم ک خب جدی نگرفتی جدی هم نبود ولی خب جدی کار بکن اون چنتا مورد اخر رو هم باریکلللا غم و غصه مصه نداریم ک دادا. اتفاقیه ک افتاده البته در چندین ماه قبل هم همین بودا میگفتی مفهوم و فلان اونم امتحاناش وقت نذاشته بودی حفظ اینا کرده بودی نابود شد نمره الانم این همین بود ولی خب عمیق باش جلو برو گور بابای بقیه یا علی البته الان نگاه کردم راه حل درست بود یعنی بتر ازین نمیتونستم بنویسم فقط عدد گذاریام اشتباه بود من فقط نفهمیدم جدول اینا چی بود ک این یارو میکفت رفتم ازش خوندم باریکلا باریکلا بخون جدول بخون



نوع مطلب :
برچسب ها : حال، شرح حال، روز نوشت، خاطره،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 19 خرداد 1395 :: نویسنده : i love myself
نظرات ()