درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : i love myself
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
make it done




نخونید چیز خاصی نیست،عصبیم… ولی اگه تو هستی بخون، اگه تو ی درصد اینجایی بخون…عصبیم… دوست دارم درمورد زمستونی بنویسم که با اومدن تو حس کردم بعدش بهار میاد… دقیقا پارسال همین موقع ها بودکه مطمین بودم زندگی من در حلقه ی بی انتتهایی قرار گرفته و در چهار قسمت اون تو هستی… در هر دور حلقه تو چهار بار تکرار میشی… حضورت… غم من… منطق من… دل تنگ من… ولی هیچوقت فکر نمیکردم گذر ایام اینقدر سریع باشه… هیچ تغییری نکردم… انگار، نه، واقعا، همین دیروز بود… دنیایم را برای رسیدن به تو متوقف کردم…اون روز وقتی دوباره حس کردم به جای تلاش شبانه روزی برای اهداف، به چت کردن با تو مشغولم، وقتی حس کردم به جای دیدن فوتبال در کنار دوستان در کنجی مشغول صحبت با توام، مبادا حواسم از سخنانت پرت شود. دقیقا اون لحظه ای که بهم اس ام اس دادی گوشیمو میذارم بالا و میرم پایین، نگران نشو… حس کردم داری برمیگردی، با اینکه دقیقا روز قبلش جلوم واستادی و میخواستی منو قانع کنی که منو نمیخوای،چقد تحقیر آمیز. آره دقیقا بعد اینکه بدرقت کردم به خونت، من حس کردم میخوای برگردی و فقط نمیدونی چجوری… من حس کردم بالاخره بعد زمستون بهار میاد… ولی اینطور نشد… بعد عید پارسال بهم گفتی به دلایلی که مهم نیست، نتونستم عید درس بخونم و من هیچوقت نپرسیدم چرا، خواستگار داشتی؟ کسی که دوسش داری اومده بود؟ چرا همیشه بیدار بودی تا نیمه شب؟ چرا الان بیداری تا نیمه شب؟ چرا این بهار نمیاد؟ چرا همیشه زمستونه؟ من دنبال مقصرم؟ فرقی هم داره؟ تو زنده میشی؟ تو برمیگردی؟ نه چیزی درست نمیشه… بهتره فقط بخوابم تا شاید در خواب پنبه دانه ببینم/////\\\\\\



نوع مطلب : خاطره، داستان، دلم گرفته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 22 بهمن 1395 :: نویسنده : I love you Too
نظرات ()
قبل سلام بگم حالم خیلی بده…براتون دعا میکنم حالتون هیچوقت بد نباشه…بعد دعا ازتون میپرسم که چقد به خودتون حق میدید؟ یعنی اگه عصبانی اید چقد حق ابرازشو به خودتون میدید؟ اگه ناراحتید چی؟ شده بزنید خودتونو به در و دیوار؟شده داد و بیداد کنید؟ شده وسط خیابون با راننده ماشین بغلی دعواتون بشه و فش و بد و بیراه بگید و نترسید از شان و مقام و منزلتتون؟شده یکم خودتون باشید؟ شده برای خودتون وقت بذارید؟شده یکم فقط به خودتون فکر کنید؟ بعد همه ی این سوالا دوباره براتون دعا میکنم که ایشاالله که شده باشه… ایشالا شما چیزی رو تو خودتون نریخته باشید…… بعد همه این مراسم مذهبی که را انداختم براتون از خودم میگم… دارم از درد به خودم میپیچم، از درد ندادن حق به خودم. من ناراحتم من غمگینم من سخخخت شکست خورده ام ولی به خودم حق نمیدم واکنش نشون بدم، به خودم حق نمیدم ناراحت باشم به خودم حق نمیدم درد بکشم… من از منطق متنفرم… منطقی که همیشه همراهم هست و رفتارمو کنترل میکنه، از آینده بینی متنفرم وقتی مزاحم عکس العمل هامه… من وقتی به خودم حق نمیدم که ناراحت باشم چجوری میتونم با کسی درد دل کنم؟ من فردا صبح آروم میشم و به هیچکس نیاز ندارم برای درد دل. من الان با کی درد دل کنم و چی بگم بهش… من روز به روز بدتر میشم… من به خودم حق بدترشدن هم نمیدم…من دارم روانی میشم……من از درد به خودم میپیچم… پارسال وقتی داشتم درمورد لانتوری مینوشتم تو هنوز دوباره نیومده بودی پیشم، اون موقع دوست داشتم به همه بگم دیدن این فیلم چقد حس مشترک بهم القا کرد، من خودم رو دیدم که یک روز حواسم پرت میشه منطق و آینده بینی و تمام پرده های دروغینی که من راستین رو پنهان کرده کنار میره و من تنهاترین تنهای این سرزمین، زشت ترین زشت این سرزمین میشم. اون وقت هرکس به خودش اجازه میده درموردم قضاوت کنه… امروز که دوباره دیدم این فیلمو باز هم بهم ریختم… من درد دارم…درد…راستی سلام.



نوع مطلب : خاطره، داستان، دلم گرفته، 
برچسب ها : درد، رنج، غم،
لینک های مرتبط :


جمعه 22 بهمن 1395 :: نویسنده : I love you Too
نظرات ()
چالش در پست بعدی توضیح داده شده

راستی قبلا در مورد این چالش در صفحه اینستاگرامم نوشته بودم
برای رسیدن به اون جمله ای  که نوشته بودم در صفحه اسنتاگرامم،  هم روزها فک کردم و از اون همه آشفتگی و غوغای درونی با حرف زدن با خودم درومدم

مدت هاست کسی به جز خودم نتونسته منو آروم کنه
 خیلی سخته اینکار خیلی




نوع مطلب : ذهنم درگیره، خاطره، چالش، 
برچسب ها : اگه اومد، چالش، گریه، با خودم حرف زدم،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 19 بهمن 1395 :: نویسنده : i love myself
نظرات ()
داشتم میرفتم سلف، طبق معمول ی سوییشرت مشکی تنم بود که روش کاپشن قهوه ای پوشیده بودم با ی شلوارک .
 هوا سر بود و با بخار دهنم میتونستم ازین مدل ابرهایی درست کنم که تو کتابا موقع فکر کردن بالای سر ادما میکشن من بهشون میگم ابر خاطره…
 الودگی هوا هم که اینروزها داره بیداد میکنه حتی شبا هم باعث میشه فک کنیم همه جارو مه گرفته مخصوصا مه محل زندگی ما شدیدتره یا بهتر بگم ما ریه های خراب تری داریم… 
همیشه وقتی ازین مسیر عبور میکنم ی چنتا گربه هستن ک چند متری باهاامون میان، اونام دنبال غذان، گشنشونه. مخصوصا وقتی بوی غذا مستشون میکنه بیشتر التماس میکنن. البته چ غذایی! حتی گاهی پیش اومذه از گوشتایی که بهمون میدن جلوی گربه ها میندازیم ولی نمیخورن…
گربه ها موجودات خاصین، علی دوستم، اصطلاح خاصی براشون به کار میبره. شاید درست نباشه اینجا بیانش کنم ولی معنیش اینه ک هرکی بیشتر بهشون برسه همونو میبینن یا هرجا ک همون لحظه ب نفعشون باشه همونجان… به خاطر همینه که به بعضیا میگن فلانی گربه سفته…و چقدر این آدمها دورو برمون زیادن…
 ی چند متری گربه ها باهام اومدن و من که چیزی برای ارایه نداشتم رو تنها گذاشتن ، غرق در مه بودم و با بخار دهانم ابر میکشیدم و باهاشون میرفتم تو فکر.… نزدیکای سلف بودم ک بین ابرها و خاطراتم برج میلاد رو دیدم… برج میلاد از نزدیکی های سلف پیداست. ساختمونا و درختا ک برن کنار بیشترم پیدا میشه، امشب برج میلاد لا به لای آلودگی تیره و تار بود…
یادش ب خیر تقریبا دوسال پیش بود، من بعد از یکی از آزمونهای زندگی به همراه دوستان و عزیزانم رفتیم برج میلاد کنسرت چارتار… چند روزی بود که به شخص مورد نظر پیام میدادم، حالشو میپرسیدم و جویای احوالش میشدم، بهم گفته بود که داره رو پروژه پایانیش کار میکنه خیلی هم نگران بود… دقیقا صبح اون شبی که میخاستیم بریم کنسرت بحثامون ب اینجا کشید ک اون یکی دیکه رو دوست داره و هرچه بر سر من اورده بر سر خودش هم اومده، و بهم گفت که حاضره ی روز که وقتش رو خالی کنه و با من بیاد بریم بیرون، شاید با اینکار بتونه جبران کنه اون اتفاق تلخ فراموش نشده گذشته رو… تلخی ای ک هیچگاه از بین نمیرود… البته برام شرط گذاشت و بهم گفت که اگه درمورد این موضوعات صحبتی کنی پامیشم میرم و میدونی ک میرم…چن دیقه بعد همین حرف، دوباره بحثا به اینجا رسید ک چرا رفتی و من داغونم و بیا و ازین حرفا که برگشت گفت پس اومدن هم کنسله و حرفمو پس میگیرم… جز اولین دفعاتی بود ک ازش بدم میومد از ی رفتار حقیقی… چون هر دفعه ک ازش بدم میومد دلیلش ی فکر بود و ی داستان که منشا حقیقی نداشت و من خودم در ذهن خودم با خلق شخصیت های خیالی او و رفتار او رو نقد کرده بودم… اینجا اون با یک دید از بالا به پایین برام شرط گذاشته بود و تهدید کرده بود اینجا من و عشق و انتظار من در لابه لای کارهای شلوغ و مهمش گم شده بود و من آن لحظه حتی تمایلی به دیدنش هم نداشتم…
شب که رفتیم کنسرت، همش به این فکر میکردم ک من شادی هام رو پیش بقیه ام دوستی هام رو پیش بقیه ام و زندگی چقدر زیباتر از اونیه ک من بیام منت ی ادمی ک منو نمیخاد بکشم، من اونشب و در طول کنسرت دقیقا همون لحظاتی که بچه ها داشتن به همراه چارتار گلوشونو پاره میکردن به این فکر میکردم ک چرا به جای لذت بردن از زندگی در کنار عزیزانم، از دوری از کسی رنج میبرم ک من رو تهدید میکنه بعد اینهمه مدت… من اونشب تصمیم گرفتم ک ن یادی کنم ازت و نه...، چجوری بگم از چشمم افتادی…
دوسال ازونشب زیبا میگذشت و من همچنان هر چند روز یک بار حالم بد میشه، دلتنگ میشم و غصه میخورم… من دلتنگ روزهای خوش نداشته میشم… این جمله خیلی برام تلخه… دلتنگ روزها و شبهای تجربه نکرده…
به خودم که اومدم دیدم همچنان دارم بخار با دهانم درست میکنم، غذامو گرفتم و دارم برمیگردم…
یادش بخیر دوسال گذشت، و من خسته از اینهمه تکرار، تکرار دلتنگی های بی دلیل، تکرار عشق زنده به گور، تکرار صد سال تنهایی، تکرار و تکرار، همه ی احساساتم برای من تکراری است… یادش ب خیر…
امشب سرد بود و آلوده. رضا کیانیان میگفت اگه دیدی آلودگی نمیذاره ی شهرو از بالا ببینی ، وای ب حال اون شهر! همه چیز توش شیر تو شیره…!!!




نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها : رضا کیانیان، بارکد، خاطره، آلودگی، کنسرت، چارتار، مه،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 7 دی 1395 :: نویسنده : I love you Too
نظرات ()


( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic