make it done
دوشنبه 30 اسفند 1395 :: I love you Too
بعد ازین که در مورد چ گذشت صحبت کردم دلم میخواد با احساساتم بنویسم و با عقلم چردازش کنم که چرا من احساس خوبی ندارم با این که وقتی سالم رو بررسی میکنم پر از شادی بوده
اول بگم که حقیقت اینهکه زیباترین روزها برای من روزهایی هست که در اون ها پر از هدفم  و وقتی لا به لای تلاش برای اهدفم ، تفریح میکنم و به خودم جایزه میدم کلی حال میکنم


الان که اینجا نشستم و دارم صحبت میکنم ی جوزی به مهمونیو عید دیدنی خودم اومدم سال قبل رو مرور میکنم و احتمالا یک سری تصمیمات طلایی بگیرم برای آینده و سال جدید

درمورد یکی از مسایل اساسی میخوام صحبت کنم و اگه کسی هست که نظری داره حتما بهم بگهه: 
اینستاگرام
محیطی که در اون ادمها مختلف میان و احساسات خوب و بدشون رو با بقیه درمیون میذارن و از زندگی ها و تفریحاتشون عکس میذارن.. اگه بخوام بهتر بگم همیشه ی عده هستن که دارن تفریح میکنن.. همین الان اگه اینستاگرام رو باز کنم ی عده رفتن شیراز ی عده شمالن و از دریا عکس میذارن ی عده از کویر عکس میذارن ی عده از دریای حنوب ی عده هم از مکان های مذهبی مثل مشهد و قم...

خیلی سخته برای من وقتی دارم تلاش میکنم که به اهدافم برسم بیام شادی مردم رو ببینم چون شل میشم هوش میکنم و یادم میره که با چ شوق و ذوقی داشتم تلاش میکردم که تفریح کنم
بعضی وقتا حس میکنم که فقط تفریح میکنم که عکسشو شیر کنم و به بقیه نشونش بدم
بعضی وقتا دوس دارم با ی جمع که توش دختره برم بیرون و عکس بذارم که به اون دختری که دوسش دارم نشون بدم که اگه تو با پسرا میری بیرون منم نشستم فقط واسه تو غصه بخورم
بعضی وقتا حس میکنم که این دیدن تفریحات مردم حالم رو بد میکنه
چحوری بگم دیدن مکالمات اون کسی که دوسش دارم با ادم های دیگه و پسرهای دیگه حال منو بد میکنه
میدونی دقیقا حس میکنم که من در حاشیه هستم و کسی منو نمیبینه بعد اون در متن قرار داره و کلی دوست داره و باهاشون خوش میگذرونه و من تنهام و  هیچ کس و کاری ندارم و هیچ تفریحی هم نمیکنم، جس میکنم که اون کلس خوشبخته و رشتشو دوس داره و همش همم تفریح میکنه و اخرش هم موفق میشه ولی من نه من اینمدلی نیستم... دقیقا در همون لحظات از رشتم بدم میاد و میگم که  من همش دارم درس میخونم من تفریح نمیکنم بعد انگیزه هام کم میشه درسمو ول میکنم و تفریح میکنم و این تفریح هیچ لذتی توش نیست و فقط واسه اینکه به خودم بگم که تو هم داری تفریح میکنی میرم بیرون...
میدونی دارم چی میگم؟ من به موقع تفریح نمیکنم من به موقع کار نمیکنم و من سرد شدم
یکی از این دلایل دیدن اون شخص و یکی از دلایل دیدن تفریحات سایر افراد است... 
دنیای مجازی هدف های منو کمرنگ میکنه منو لا به لای اطلاعات زیاد گم میکنه الاعاتی که لزوما به در من نمیخوره...

همه ی این دلایلی که تا الان ذکر کردم درکنار حرف مشاورم باعث میشه که من دنیای مجازی رو کنار بذارم...
به من گفت فعلا دیسکانکت کن تا یکم جون بگیری

من هم میخوام شجاعانه دیسکانکت کنم و یکم جون بگیرم
البته بعد از خوندن نظرات آدم های مختلف در این مورد


سوال :
دنیای محازی فوایدش چیه؟ ترجیحا دارم درمورد اینستاگرام و فیس بوک صحبت میکنم.. چون فعلا دلیل خاصی نمیبینم که تلگرامم رو پاک کنم


خب تمام مطالبی که نوشته بودم پاک شد
خلاصه این که نوشته بودم که من روی تو هیچ کنترلی نداشتم توهرکار که من دوست نداشتم رو کردی من نتونستم هیچ کنترلی کنم تورو
این کار ها تنها حال منو بد میکرد 
یادته؟ تو از پایان نامه دوستای من خبر داشتی .. تو با پسرها بیرون رفتی.. تو برای پسرها منت نوشتی و دلداریشون داشتی.. یکی از دوستام عکس تورو گذاشت اسنتاگرامش و تگت کرد.. تو احتمالا گلی صحبت کردی با اونها در پی وی که من بی خبرم... تو تور رفتی اونم توری که احتمالا پر از اهنگه...تو خیلی کارها کردی کارهایی که من روی اونها هیچ کنترلی نداشتم و بودن و یا نبودن من در انجام اون کارها هیچ تاثیری نداشت و تنها دیدن اون کارها حال منو بد میکرد

دیدن کارهای ادمی که قراره از دایره دووستان من خارج بشود و به دایره اشنایان برود
ادمی که ممکنه دوسش داشته باشم ولی دیگه به هیچ وجه نمیتونه در زندگی من وجوود داشته باشه

من در پاسان اون منتی که پاک شد نوشته بودم که من یه دلیل این که هیچ کنترلی روت ندارم تورورها میکنم و من تمام چیزهای ی هکه روشوون کننترلی ندارم و حال منو بد میکنن رو رها خواهرم کرد من خیلی چیزها رو رها خواهم کرد

عمر و زندگی من خیلی بیش از اینها ارزشمند هستن
من در این مدت تلاش میکردم که تو رو عوض کنم کنترلکنم و به همین خاطر چکت میکردم کامنتات لایکات لییست فرندات ولی تو لایک میکردی کامنت میذاشتی و با تمام دوستای من هم فرند شدی 
من دست از تلاش برای تغییر و کنترل تو برمیدارم و شرط اولیه اون هم که چک کردنت بود رو برمیدارم من دیگه چکت نمیکنم
دنیای مجازی هم که در بالا توضیح دادم که چرا خوب نیست واهداف منو کمرنگ میکنه وانگیزه هامو  کم میکنه

ی جمله دیگه هم نوشته بودم
اونم اینکه مگه تنها دختری که تو فرندام هست تویی که من میترسم دوستام بیان پی وی تو؟ دوستام نمیرن پی وی بقیه؟ چرا پس نگران اونا نیستی؟ نگران نباش و رها کن


راستی
تصمیم قطعی من رها کردندنیای بیرون است و دنیایی که در اون هیچ تاثیری ندارم

برای شروع من تورو رها میکنم تویی که هیچ تاثیری روت ندارم وقرار هم نیست تاثیری داشته باشم
تو قرار هست که بروی در دایره آشنایان من حتی با اینکه دوست دارم و آدم خوبی هستی




نوع مطلب : به همدیگه چی بگیم، ذهنم درگیره، دلم گرفته، مشاوره، داستان، عهد، خاطره، چالش، سال جدید، 
برچسب ها : اینستاگرام، دنیای مجازی، هدف، تفریح، چشم روی هم چشمی،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 30 اسفند 1395 :: I love you Too
سلام
این بار با تمام عقل و احساسم مینویسم

این چنتا مطلب امروزم خیلی مهمه برام و به همین خاطر در تمام موضوعات وبلاگم قرارشون میدم که هر وقت هر موضوعی رو باز میکنم یادم بیفته که چ گذشت من چی خواستم و چی باید بشه

سال تحویل شد و الان در برزخ تاریخ درحالی که سال جدید شروع شده، همچنان در سال 95 به سر میبریم .
قبل از این که وارد این سال دوست داشتنی و سال 96 بشیم، داشتم به گذشته و سال 95 فکر میکردم
سال 95 حقیقتش شروعش با یک سری اتفاقات خوب بود، من داشتم تلاش میکردم که دختری رو که مدت ها رابطم باهاش تموم شده بود رو فراموش کنم و خودمو آماده کنم برای زندگی رها برای زندگی سرشار از شادی ، که در اون زندگی نوع ارتباطات اون آدم ننتونه منو تحت تاثیر قرار بده
واسه همین با یک مشاور خیلی خوب مشکلمو درمیون گذاشتم و اون به من گفت که رابطه ای کهک داشتی اصلا معیار های یک رابطه رو نداشت و این رابطه باید درست بشه باید در اینده رابطه خوبی رو تجربه کنی و قطعا همینطور خواهد بود... اون به من گفت که چطور تو اینهمه مدت بدون دیدن ادامه دادی.. گفت من اصلا اون رو مناسب نمیدیدم و در نهایت گفت که تو باید بری سراغ خوودت... من عید خوبی داشتم عروسی و مسافرت درجه یک  و عالی...
من در ادامه سال تلاش کردم ه برم سراغ خودم و در این مسیر کتاب خوندم.. اولین کتابی که تو این سال خوندم کتاب دالان بهشت بسود که واقعا جذاب و یک رمان عاشقانه که به من خیلی چیز اموخت و در مورد دغدغه های دختر ها به من بیشتر چیز اموخت
در ادامه من اهدافمو دنبال کردم و معدل پاایین ترم قبلم رو جبران کردم خیلی هم خوب جبران کردم
و درادامه من تفریح کردم سفر کردم و این ور اونور رفتم چیزی که دنبالش بودم مدت ها
همچنین دنبال حرفه ای رفتم که دوسش داشتم.. عکاسی.. کلاس عکاسی رفتم و با دوربین دوستم کلی عکس خوب گرفتمم
در ادامه و بعد از تابستون زیاد خوب نبود همه چیز یکم یاد اون یار قدیمی و اون دختر میفتادم و از بیشتر ازین که دنبال کنم زندگی خودم رو ، اونو دنبال میکردم... خیلی سخته وقتی داری برای هدفت تلاش میکنی ببینی یکی که دوسش داشتب داره با ی سری از دوستاش که پسر هم توش هست تفریح میکنه و صادقانه بگم من از شادی اون ناراحت میشدم

الان تلویزیون داره اینجوری دعا میکنه که اگه ی عده هستن که خوشحالی همدیگیه رو نمیتونن ببینن ایشالا تو امسال خدا بهشون عشقی بده که بتونن این خوشحالی رو ببینن... بتونن شادی همدیگه رو ببینن برای همدیگه ارزوهای خوبی داشته باشیم و به هم عشق بورزیم و مهربان باشیم

این مدت دوباره من برگشته بودم به همون روزای بد.. به خاطر همین دوباره سراغ مشاورم رفتم و به من جلساتی رو معرفی کرد که دیدم میشه در غالب همون جلسات به اهدافم برسم و به خودم برسم.. ولی این مدت چیزی که منو اذیت میکرد این بود که من دنبال اهدافم نبودم... من یادم رفته بود که چیکار کنم من یادم رفته بود که باید درس بخونم کار کنم و دنبال اون هدفی که دنبالشم مثلا  زبان خوندن و مقاله دادن باشم و در پی سربازی رفتن باشم و پوا هم در بیارم چون من نیاز دارم که زندگی مستقل رو تجربه کنم... یعنی طبق اصول من باید دنبال مقاله دادن و زبان و کار باشم و در ادامه و اضافه کردن سربازی که حتما امسال اینا رو دنبال میکنم....

در ادامه بگم که بد بود واقعا همه چیز یکم تلاش کردم با تفریح کردن و نزدیک شدن به دوستام جبران کنم این فضا رو ولی هیچ چیز جای هدفمندی رو نمیگیره من هدف اصلی امسال من علاوه بر مطالبی که در ادامه ذکر میکنم رسیدگی به اهدافم و تلاش برای اون ها هست و از همین امروز شروع میکنم...

سال پایان خوبی داشت یعنی پایان خوبی براش ساختم چون من عضو گروهی شدم که بهم چیز یاد دادن و منو در رسیدن به اهدافم حتما کمک خواهند کرد و هر هفته جملات خیلی زیبایی از اونها میشنوم و میاموزم و حتما در این گروه کلی چیز یاد میگیرم...




نوع مطلب : خوشالم، جملات عاشقانه، شکرگزاری، شعر، به همدیگه چی بگیم، ذهنم درگیره، سبد لذت، دلم گرفته، مشاوره، داستان، عهد، خاطره، عقب افتاده، چالش، خلاصه، سال جدید، 
برچسب ها : هدف، آینده، شادی، دل خوش، تلاش، هفت عادت، 7habits،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 10 اسفند 1395 :: I love you Too
خاطرات عمر رفته در نظرگاهم نشسته
در سپهر لاجوردی آتش آهم نشسته
ای خدای بی‌نصیبان طاقتم ده، طاقتم ده!
قبله‌گاه ما غریبان طاقتم ده، طاقتم ده!



نوع مطلب : خاطره، دلم گرفته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 8 اسفند 1395 :: i love myself
من تا الان تورو در زباله دونی ذهنم نگه داشتم
مثل اون سیخ زنگ زده ته انباری که همیشه نگهش داشتیم نکنه یک روز لازم بشه...

یک روز باید از شرش خلاص بشویم و بندازیمش دور... 

اینجا یک اتفاق جالب میفته
اونم اینه که دقیقا دو ساعت بعد از دور انداختن اون سیخی که 15 سال بهش احتیاج پیدا نکردی بهش اجتیاج پیدا میکنی و خودتو لعنت میکین
میدونی داستان چیه؟ کائانت دارن تورو آزماییش میکنن دارن تورو امتحان میکنن ببینن رها شدی کامل یا نه هنوز وابسته ای...

من هم تورو از انباری ذهنم بیرون میذارم
میبخشمت
بدون انتظار

من مسوول زندگی خوددمم
من 18 آذر امسال به خودم قول دادم که دیگه گریه ذزاری نکنم یعنی گریه زاری که تو ببینی و فکر کنی خبریه... و من اینکار رو کردم من دیگر از تو برای هیچکس نگفتم حتی برای خودت

من 8 اسفند 95 یعنی امروز تورو بخشیدم و بیرون گذاشتمت ... بی انتظار ... بیدون نیاز بدون هیچ فکر و کینه و ناراحتی ای... هر اتفاقی هم افتاده من مسوول اون هستم و تو هیچ مسوولیتی ندازی اگه یکوقت فکر میکنی داری من تورو بخشیدم...

من آماده ام کائنات... بیا و من رو امتحان کن..
آمادگی هرچیزی رو دارم
دیدنش
دوست شدن با دوست صمیمی ام
پی ام دادنش
عکس گذاشتن با پسری دیگر
و حتی اعلام بودن یکی دیگه در زندگیش
کامنت گذاشتن خودش برای دوستام و یا دوستام برای اون

و کلا چیزهایی که یک روز منو اذیت میکردن و همین الان هم که دارم مینویسم قولی نمیدم که اذیت نمیشم ولی من تورو میبحشم و هرکازی بکنی به خودت مربوطه و برات آرزوی خوشبختی میکنم

امروز حتما با مشاورم در مورد این موضوع صحیت میکنم 




نوع مطلب : شعر، به همدیگه چی بگیم، ذهنم درگیره، سبد لذت، دلم گرفته، مشاوره، داستان، عهد، خاطره، عقب افتاده، چالش، خلاصه، رونوشت تعهد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 7 اسفند 1395 :: I love you Too
I love you for a thousand years

حتما گوش کنید
باز هم گوش کنید
و باز هم

باز هم 




نوع مطلب : دلم گرفته، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 22 بهمن 1395 :: I love you Too
نخونید چیز خاصی نیست،عصبیم… ولی اگه تو هستی بخون، اگه تو ی درصد اینجایی بخون…عصبیم… دوست دارم درمورد زمستونی بنویسم که با اومدن تو حس کردم بعدش بهار میاد… دقیقا پارسال همین موقع ها بودکه مطمین بودم زندگی من در حلقه ی بی انتتهایی قرار گرفته و در چهار قسمت اون تو هستی… در هر دور حلقه تو چهار بار تکرار میشی… حضورت… غم من… منطق من… دل تنگ من… ولی هیچوقت فکر نمیکردم گذر ایام اینقدر سریع باشه… هیچ تغییری نکردم… انگار، نه، واقعا، همین دیروز بود… دنیایم را برای رسیدن به تو متوقف کردم…اون روز وقتی دوباره حس کردم به جای تلاش شبانه روزی برای اهداف، به چت کردن با تو مشغولم، وقتی حس کردم به جای دیدن فوتبال در کنار دوستان در کنجی مشغول صحبت با توام، مبادا حواسم از سخنانت پرت شود. دقیقا اون لحظه ای که بهم اس ام اس دادی گوشیمو میذارم بالا و میرم پایین، نگران نشو… حس کردم داری برمیگردی، با اینکه دقیقا روز قبلش جلوم واستادی و میخواستی منو قانع کنی که منو نمیخوای،چقد تحقیر آمیز. آره دقیقا بعد اینکه بدرقت کردم به خونت، من حس کردم میخوای برگردی و فقط نمیدونی چجوری… من حس کردم بالاخره بعد زمستون بهار میاد… ولی اینطور نشد… بعد عید پارسال بهم گفتی به دلایلی که مهم نیست، نتونستم عید درس بخونم و من هیچوقت نپرسیدم چرا، خواستگار داشتی؟ کسی که دوسش داری اومده بود؟ چرا همیشه بیدار بودی تا نیمه شب؟ چرا الان بیداری تا نیمه شب؟ چرا این بهار نمیاد؟ چرا همیشه زمستونه؟ من دنبال مقصرم؟ فرقی هم داره؟ تو زنده میشی؟ تو برمیگردی؟ نه چیزی درست نمیشه… بهتره فقط بخوابم تا شاید در خواب پنبه دانه ببینم/////\\\\\\



نوع مطلب : خاطره، داستان، دلم گرفته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 22 بهمن 1395 :: I love you Too
قبل سلام بگم حالم خیلی بده…براتون دعا میکنم حالتون هیچوقت بد نباشه…بعد دعا ازتون میپرسم که چقد به خودتون حق میدید؟ یعنی اگه عصبانی اید چقد حق ابرازشو به خودتون میدید؟ اگه ناراحتید چی؟ شده بزنید خودتونو به در و دیوار؟شده داد و بیداد کنید؟ شده وسط خیابون با راننده ماشین بغلی دعواتون بشه و فش و بد و بیراه بگید و نترسید از شان و مقام و منزلتتون؟شده یکم خودتون باشید؟ شده برای خودتون وقت بذارید؟شده یکم فقط به خودتون فکر کنید؟ بعد همه ی این سوالا دوباره براتون دعا میکنم که ایشاالله که شده باشه… ایشالا شما چیزی رو تو خودتون نریخته باشید…… بعد همه این مراسم مذهبی که را انداختم براتون از خودم میگم… دارم از درد به خودم میپیچم، از درد ندادن حق به خودم. من ناراحتم من غمگینم من سخخخت شکست خورده ام ولی به خودم حق نمیدم واکنش نشون بدم، به خودم حق نمیدم ناراحت باشم به خودم حق نمیدم درد بکشم… من از منطق متنفرم… منطقی که همیشه همراهم هست و رفتارمو کنترل میکنه، از آینده بینی متنفرم وقتی مزاحم عکس العمل هامه… من وقتی به خودم حق نمیدم که ناراحت باشم چجوری میتونم با کسی درد دل کنم؟ من فردا صبح آروم میشم و به هیچکس نیاز ندارم برای درد دل. من الان با کی درد دل کنم و چی بگم بهش… من روز به روز بدتر میشم… من به خودم حق بدترشدن هم نمیدم…من دارم روانی میشم……من از درد به خودم میپیچم… پارسال وقتی داشتم درمورد لانتوری مینوشتم تو هنوز دوباره نیومده بودی پیشم، اون موقع دوست داشتم به همه بگم دیدن این فیلم چقد حس مشترک بهم القا کرد، من خودم رو دیدم که یک روز حواسم پرت میشه منطق و آینده بینی و تمام پرده های دروغینی که من راستین رو پنهان کرده کنار میره و من تنهاترین تنهای این سرزمین، زشت ترین زشت این سرزمین میشم. اون وقت هرکس به خودش اجازه میده درموردم قضاوت کنه… امروز که دوباره دیدم این فیلمو باز هم بهم ریختم… من درد دارم…درد…راستی سلام.



نوع مطلب : خاطره، داستان، دلم گرفته، 
برچسب ها : درد، رنج، غم،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 19 بهمن 1395 :: i love myself
چالش در پست بعدی توضیح داده شده

راستی قبلا در مورد این چالش در صفحه اینستاگرامم نوشته بودم
برای رسیدن به اون جمله ای  که نوشته بودم در صفحه اسنتاگرامم،  هم روزها فک کردم و از اون همه آشفتگی و غوغای درونی با حرف زدن با خودم درومدم

مدت هاست کسی به جز خودم نتونسته منو آروم کنه
 خیلی سخته اینکار خیلی




نوع مطلب : ذهنم درگیره، خاطره، چالش، 
برچسب ها : اگه اومد، چالش، گریه، با خودم حرف زدم،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 7 دی 1395 :: I love you Too
داشتم میرفتم سلف، طبق معمول ی سوییشرت مشکی تنم بود که روش کاپشن قهوه ای پوشیده بودم با ی شلوارک .
 هوا سر بود و با بخار دهنم میتونستم ازین مدل ابرهایی درست کنم که تو کتابا موقع فکر کردن بالای سر ادما میکشن من بهشون میگم ابر خاطره…
 الودگی هوا هم که اینروزها داره بیداد میکنه حتی شبا هم باعث میشه فک کنیم همه جارو مه گرفته مخصوصا مه محل زندگی ما شدیدتره یا بهتر بگم ما ریه های خراب تری داریم… 
همیشه وقتی ازین مسیر عبور میکنم ی چنتا گربه هستن ک چند متری باهاامون میان، اونام دنبال غذان، گشنشونه. مخصوصا وقتی بوی غذا مستشون میکنه بیشتر التماس میکنن. البته چ غذایی! حتی گاهی پیش اومذه از گوشتایی که بهمون میدن جلوی گربه ها میندازیم ولی نمیخورن…
گربه ها موجودات خاصین، علی دوستم، اصطلاح خاصی براشون به کار میبره. شاید درست نباشه اینجا بیانش کنم ولی معنیش اینه ک هرکی بیشتر بهشون برسه همونو میبینن یا هرجا ک همون لحظه ب نفعشون باشه همونجان… به خاطر همینه که به بعضیا میگن فلانی گربه سفته…و چقدر این آدمها دورو برمون زیادن…
 ی چند متری گربه ها باهام اومدن و من که چیزی برای ارایه نداشتم رو تنها گذاشتن ، غرق در مه بودم و با بخار دهانم ابر میکشیدم و باهاشون میرفتم تو فکر.… نزدیکای سلف بودم ک بین ابرها و خاطراتم برج میلاد رو دیدم… برج میلاد از نزدیکی های سلف پیداست. ساختمونا و درختا ک برن کنار بیشترم پیدا میشه، امشب برج میلاد لا به لای آلودگی تیره و تار بود…
یادش ب خیر تقریبا دوسال پیش بود، من بعد از یکی از آزمونهای زندگی به همراه دوستان و عزیزانم رفتیم برج میلاد کنسرت چارتار… چند روزی بود که به شخص مورد نظر پیام میدادم، حالشو میپرسیدم و جویای احوالش میشدم، بهم گفته بود که داره رو پروژه پایانیش کار میکنه خیلی هم نگران بود… دقیقا صبح اون شبی که میخاستیم بریم کنسرت بحثامون ب اینجا کشید ک اون یکی دیکه رو دوست داره و هرچه بر سر من اورده بر سر خودش هم اومده، و بهم گفت که حاضره ی روز که وقتش رو خالی کنه و با من بیاد بریم بیرون، شاید با اینکار بتونه جبران کنه اون اتفاق تلخ فراموش نشده گذشته رو… تلخی ای ک هیچگاه از بین نمیرود… البته برام شرط گذاشت و بهم گفت که اگه درمورد این موضوعات صحبتی کنی پامیشم میرم و میدونی ک میرم…چن دیقه بعد همین حرف، دوباره بحثا به اینجا رسید ک چرا رفتی و من داغونم و بیا و ازین حرفا که برگشت گفت پس اومدن هم کنسله و حرفمو پس میگیرم… جز اولین دفعاتی بود ک ازش بدم میومد از ی رفتار حقیقی… چون هر دفعه ک ازش بدم میومد دلیلش ی فکر بود و ی داستان که منشا حقیقی نداشت و من خودم در ذهن خودم با خلق شخصیت های خیالی او و رفتار او رو نقد کرده بودم… اینجا اون با یک دید از بالا به پایین برام شرط گذاشته بود و تهدید کرده بود اینجا من و عشق و انتظار من در لابه لای کارهای شلوغ و مهمش گم شده بود و من آن لحظه حتی تمایلی به دیدنش هم نداشتم…
شب که رفتیم کنسرت، همش به این فکر میکردم ک من شادی هام رو پیش بقیه ام دوستی هام رو پیش بقیه ام و زندگی چقدر زیباتر از اونیه ک من بیام منت ی ادمی ک منو نمیخاد بکشم، من اونشب و در طول کنسرت دقیقا همون لحظاتی که بچه ها داشتن به همراه چارتار گلوشونو پاره میکردن به این فکر میکردم ک چرا به جای لذت بردن از زندگی در کنار عزیزانم، از دوری از کسی رنج میبرم ک من رو تهدید میکنه بعد اینهمه مدت… من اونشب تصمیم گرفتم ک ن یادی کنم ازت و نه...، چجوری بگم از چشمم افتادی…
دوسال ازونشب زیبا میگذشت و من همچنان هر چند روز یک بار حالم بد میشه، دلتنگ میشم و غصه میخورم… من دلتنگ روزهای خوش نداشته میشم… این جمله خیلی برام تلخه… دلتنگ روزها و شبهای تجربه نکرده…
به خودم که اومدم دیدم همچنان دارم بخار با دهانم درست میکنم، غذامو گرفتم و دارم برمیگردم…
یادش بخیر دوسال گذشت، و من خسته از اینهمه تکرار، تکرار دلتنگی های بی دلیل، تکرار عشق زنده به گور، تکرار صد سال تنهایی، تکرار و تکرار، همه ی احساساتم برای من تکراری است… یادش ب خیر…
امشب سرد بود و آلوده. رضا کیانیان میگفت اگه دیدی آلودگی نمیذاره ی شهرو از بالا ببینی ، وای ب حال اون شهر! همه چیز توش شیر تو شیره…!!!




نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها : رضا کیانیان، بارکد، خاطره، آلودگی، کنسرت، چارتار، مه،
لینک های مرتبط :





مدیر وبلاگ : i love myself
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :