تبلیغات
make it done - عجیب بود امروز
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : i love myself
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
make it done




روز عجیبی بود… صبح خیلی دیر بیدار شدم تنها تصمیمی ک داشتم این بود که به قول خودم به خودم وفا کنم، خنده صبحگاهی خبر نگرفتن ازش و نرفتن تو فضاهای مجازی و اینترنت… رفتم حموم و ب خودم رسیدم و با تیپ متفاوت رفتم بیرون… مدتیه اینمدلی شدم، حالم که بد میشه، از درون که بهم میریزم ، نمیدونم کلا وقتایی که به معنای واقعی شلم، بی حالم ، بهم ریختم ، داغونم و یا شکست خوردم به خودم میرسم تیپم برام مهم میشه، بویی که میدم ، عطری که میزنم و ترکیب رنگی که استفاده میکنم، همه ی اینا برلم مهم میشن… چجوری بگم خودم برای خودم مهم میشم… امروز خودم برای خودم مهم بودم! با ی حس بد به علی نه اون علی خاطره دیروز رفتم سرکلاس! حس بدم این بود ک علی رو ی آدم دستمال تصور میکردم که خودشیرینی میکنه برای استاد و برای اینکه خودشو نشون بده به استاد داره منو میپیچونه و اونروز هم دلیل رفتنش همین بود… ولی علی اینجور نمیگه، اون میگه که ما باهم دوستیم و ازین حرفا… شاید واقعیت چیزی جز این حرفهاس، شاید واقعیت اینه ک اونم نگران تموم شدن کتابه و امتحانا و فشار امتحانا… بگذریم ! حس میکنم ازین موضوع باید بگذریم و خوب رفتار کنم باهاش، چجوری بگم همونکاری رو بکنم ک دوست دارم… بگذریم واقعا بگذریم…… من امروز اتفاقای عجیبی برام افتاد، خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم… رفته بودم سینما! فیلم لاک قرمز! چقد حس بد بهم منتقل کرد.. بدو بدو ساعت 5:45 رسیدم خونه و به میلاد گفتم بریم، گفت ی نماز بخونیم شام هم بگیریم بعد بریم… من نماز ظهرمو هم نخونده بودم، وضو گرفتم لباسای خوشگلی ک تنم کرده بودم رو دراوردم و لباس خونه تنم کردم. نماز خوندم و خامه عسل خوردیم…ساعت 6:15 شده بود. حاضر شدیم و رفتیم واسه شام… خلاصه دیر شد… مجبور شدیم ی مسیر طولانی رو بدویم… رسیدیم به سینما ولی دیر… ترافیک سنگینی بود، اول که نشستیم توی اتوبوس همش نگران دیر رسیدن بودم، ولی بعدش فک کردم ک … بعدا مینویسم… چقد خوابم میاد و دوست میلاد البته میلاد چش مشکی نه میلاد چش رنگی، آره دوستش بالا سرم داره چرت و پرت میگه… امروز روز عجیبی بود وسط فیلم به این فک میکردم ک وای چقد بدبخته این دختره چرا همه اتفاقای بد داره میفته چقد من خوشبختم، به این فک میکردم که این ادمایی ک تو اتوبوس هستن و این ادمایی که تو خیابون دارن میرن این امبولانسی که داره حرکت میکنه، هرکدوم ازینا ی داستان همراهشون هست، ی داستان طولانی و تلخ… و بعد ماجراهای نامه اصغر فرهادی و فیلم walking dead!!! باید سر فرصت بنویسم اگه شد فردا اول صب مینویسم… و یا نه فردا آخر شب… ولی نه مث الان ساعت چهار و بیست دقیقه صبح که بیهوش بشم و حالیم نباشه چی مینویسم…



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 8 دی 1395 :: نویسنده : I love you Too
نظرات ()
جمعه 10 شهریور 1396 09:24 ق.ظ
Attractive section of content. I just stumbled upon your website and in accession capital to assert that I get in fact enjoyed account your
blog posts. Any way I'll be subscribing to your augment and even I
achievement you access consistently rapidly.
پنجشنبه 9 دی 1395 12:48 ق.ظ
سلام
بهترین ها رو از خدا براتون آرزو میکنم...
چقد پست چالش خوب بود...
این روز ها که تو فرجه هستیم امیدوارم موفق باشید
i love myselfمرسی مرسی
موفق باشید شما خیلی زیاد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر