تبلیغات
make it done
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : i love myself
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
make it done




بازم میرم بیرون…تنها…کسیو ندارم…تنهایی خوبه دلم میخواد تنها باشم



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 23 بهمن 1395 :: نویسنده : I love you Too
نظرات ()
امروز حالم خیلی بد بود، ولی الان آرومترم… امروز وقتی رفتم بیرون نه به اطراف حواسم بود، نه به خیابونا، نه به مردم، نه به… حواسم به هیچی نبود! امروز از چالش خودم عبور کردم و اشتباه بود اینکار.. دقیقا مثل روزایی که سرم خیلی شلوغه و تمام حساب کتابام از دستممیره و تا سر ماه نمیدونم چی خریدم و حتی چقد خرج کردم… من حس میکنم در زمان تشنج و در زمان جنگ و بهتر بگم در فوریت ها، هدف هام و برنامه هام فراموش میشه…



نوع مطلب : چالش، دلم گرفته، 
برچسب ها : جنگ، فوریت، اولویت، من این بودم، این بودم،
لینک های مرتبط :


جمعه 22 بهمن 1395 :: نویسنده : I love you Too
نظرات ()
از خودم عاجزانه میخوام که همه رو دوست داشته باشم به همه محبت کنم، همه خوبن مگر اینکه خلافش ثابت بشه. آخه فطرت و ذات همه پاکه… باازم خواهش دارم، خواهش میکنم وقتی یکی صحبت میکنه با نیت فهمیدن به حرفهاش گوش بده نه با نیت جواب دادن…ازت خواهش میکنم حواست به مکالمات مردم باشه



نوع مطلب : چالش، دلم گرفته، به همدیگه چی بگیم، 
برچسب ها : خوبی، مهربانی، خواهش،
لینک های مرتبط :


جمعه 22 بهمن 1395 :: نویسنده : I love you Too
نظرات ()
جایی رو میشناسید که توش بشه با خیال راحت و بدون نگاه چپ چپ مردم فریاد زد؟فقط فریاد!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 22 بهمن 1395 :: نویسنده : I love you Too
نظرات ()
دوست داشتم تو اینستاگرامم برات مینوشتم… ولی یادم اومد قرار گذاشتم که ناله و زاری و التماس ممنوع…



نوع مطلب : مشاوره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 22 بهمن 1395 :: نویسنده : I love you Too
نظرات ()
نخونید چیز خاصی نیست،عصبیم… ولی اگه تو هستی بخون، اگه تو ی درصد اینجایی بخون…عصبیم… دوست دارم درمورد زمستونی بنویسم که با اومدن تو حس کردم بعدش بهار میاد… دقیقا پارسال همین موقع ها بودکه مطمین بودم زندگی من در حلقه ی بی انتتهایی قرار گرفته و در چهار قسمت اون تو هستی… در هر دور حلقه تو چهار بار تکرار میشی… حضورت… غم من… منطق من… دل تنگ من… ولی هیچوقت فکر نمیکردم گذر ایام اینقدر سریع باشه… هیچ تغییری نکردم… انگار، نه، واقعا، همین دیروز بود… دنیایم را برای رسیدن به تو متوقف کردم…اون روز وقتی دوباره حس کردم به جای تلاش شبانه روزی برای اهداف، به چت کردن با تو مشغولم، وقتی حس کردم به جای دیدن فوتبال در کنار دوستان در کنجی مشغول صحبت با توام، مبادا حواسم از سخنانت پرت شود. دقیقا اون لحظه ای که بهم اس ام اس دادی گوشیمو میذارم بالا و میرم پایین، نگران نشو… حس کردم داری برمیگردی، با اینکه دقیقا روز قبلش جلوم واستادی و میخواستی منو قانع کنی که منو نمیخوای،چقد تحقیر آمیز. آره دقیقا بعد اینکه بدرقت کردم به خونت، من حس کردم میخوای برگردی و فقط نمیدونی چجوری… من حس کردم بالاخره بعد زمستون بهار میاد… ولی اینطور نشد… بعد عید پارسال بهم گفتی به دلایلی که مهم نیست، نتونستم عید درس بخونم و من هیچوقت نپرسیدم چرا، خواستگار داشتی؟ کسی که دوسش داری اومده بود؟ چرا همیشه بیدار بودی تا نیمه شب؟ چرا الان بیداری تا نیمه شب؟ چرا این بهار نمیاد؟ چرا همیشه زمستونه؟ من دنبال مقصرم؟ فرقی هم داره؟ تو زنده میشی؟ تو برمیگردی؟ نه چیزی درست نمیشه… بهتره فقط بخوابم تا شاید در خواب پنبه دانه ببینم/////\\\\\\



نوع مطلب : خاطره، داستان، دلم گرفته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 22 بهمن 1395 :: نویسنده : I love you Too
نظرات ()
قبل سلام بگم حالم خیلی بده…براتون دعا میکنم حالتون هیچوقت بد نباشه…بعد دعا ازتون میپرسم که چقد به خودتون حق میدید؟ یعنی اگه عصبانی اید چقد حق ابرازشو به خودتون میدید؟ اگه ناراحتید چی؟ شده بزنید خودتونو به در و دیوار؟شده داد و بیداد کنید؟ شده وسط خیابون با راننده ماشین بغلی دعواتون بشه و فش و بد و بیراه بگید و نترسید از شان و مقام و منزلتتون؟شده یکم خودتون باشید؟ شده برای خودتون وقت بذارید؟شده یکم فقط به خودتون فکر کنید؟ بعد همه ی این سوالا دوباره براتون دعا میکنم که ایشاالله که شده باشه… ایشالا شما چیزی رو تو خودتون نریخته باشید…… بعد همه این مراسم مذهبی که را انداختم براتون از خودم میگم… دارم از درد به خودم میپیچم، از درد ندادن حق به خودم. من ناراحتم من غمگینم من سخخخت شکست خورده ام ولی به خودم حق نمیدم واکنش نشون بدم، به خودم حق نمیدم ناراحت باشم به خودم حق نمیدم درد بکشم… من از منطق متنفرم… منطقی که همیشه همراهم هست و رفتارمو کنترل میکنه، از آینده بینی متنفرم وقتی مزاحم عکس العمل هامه… من وقتی به خودم حق نمیدم که ناراحت باشم چجوری میتونم با کسی درد دل کنم؟ من فردا صبح آروم میشم و به هیچکس نیاز ندارم برای درد دل. من الان با کی درد دل کنم و چی بگم بهش… من روز به روز بدتر میشم… من به خودم حق بدترشدن هم نمیدم…من دارم روانی میشم……من از درد به خودم میپیچم… پارسال وقتی داشتم درمورد لانتوری مینوشتم تو هنوز دوباره نیومده بودی پیشم، اون موقع دوست داشتم به همه بگم دیدن این فیلم چقد حس مشترک بهم القا کرد، من خودم رو دیدم که یک روز حواسم پرت میشه منطق و آینده بینی و تمام پرده های دروغینی که من راستین رو پنهان کرده کنار میره و من تنهاترین تنهای این سرزمین، زشت ترین زشت این سرزمین میشم. اون وقت هرکس به خودش اجازه میده درموردم قضاوت کنه… امروز که دوباره دیدم این فیلمو باز هم بهم ریختم… من درد دارم…درد…راستی سلام.



نوع مطلب : خاطره، داستان، دلم گرفته، 
برچسب ها : درد، رنج، غم،
لینک های مرتبط :


جمعه 22 بهمن 1395 :: نویسنده : I love you Too
نظرات ()


( کل صفحات : 46 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...