make it done
یکشنبه 5 دی 1395 :: i love myself
یادم بشه این قطعه رو کامل بخونم

اثری از نظامی عزیز

شما هم وقت کردید بخونید

فلک جز عشق محرابی ندارد / جهان بی خاک عشق آبی ندارد


مهدیه محمدخانی عزیز خونده این شعر رو




نوع مطلب : عقب افتاده، 
برچسب ها : نظامی، مهدیه محمدخانی، عقب افتاده،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 5 دی 1395 :: i love myself
بازم سلام
سلام خوبه کلا

چالششز جمع چالشه :دی

ی موضوع جدید درست کردم تو وبلاگم به اسم چالش
در چالش چیز هایی رو مینویسم که براشوون قراره تلاش کنم و بهشون برسم


چالش چیزیه که تمام زندگی من از انتخاب دوستان و فیلم هایی که میبینم  و کتاب هایی که میخونم گرفته تا مکان هایی که توشون شرکت میکنم و یا جلسات تحت تاثیر قرار بده....

پس من چالش پذیرم و برای اونها تلاش و برنامه ریزی هم دارم...

خدایا کمکم کن

الان که یاد خدا افتادم فهمیدم نمازمو نخوندم :| :|

من برم




نوع مطلب : چالش، 
برچسب ها : چالش،
لینک های مرتبط :
شنبه 4 دی 1395 :: i love myself
به نام خدا

یکم وقت ندارم که بنویسم
این یعنی حرف زیاد دارم ولی وقت نوشتن ندارم

با دوست عزیزم که صحبت میکردم خیلی چیز ها بود که باعث میشد بهش فکر کنم و هم به اون و هم به خودم کمک کنم

چیزی که الان اومد بنویسم این بود که من قطعا ارایه بعدی خودم رو خودم آماده میکنم و برای انتخاب جملاتم از کسی کمک نمیگیرم

دوستم بهم گفت هرکسی یک جایی استرس داره و تو مثلا موقع ارایه دادن

این موضع به یکی از بزرگترین چالش های زندگی من داره تبدیل میشه


تلاش میکنم و دست از تلاش بر نمیدارم
من روزی بزرگتری سخنران این مملکت و حتی دنیا خواهم بود




نوع مطلب : چالش، 
برچسب ها : چالش، سخنرانی،
لینک های مرتبط :
شنبه 4 دی 1395 :: I love you Too
به وبلاگم ی چیز جدید میخوام اضافه کنم اونم طبقه بندی موضوعی هست

اولین موضوعی که اننتخاب کردم خلاصه هست

خلاصه یعنی بعد متی که وبلاگمو خوندم و چیزایی که برام جذاب بود رو دوباره توش بنویسم
میدونی هدف ازین کار همون چیزیه که خدا میگه در زمین بچرخیبد و ببینید عاقبت فلان و فلان یا همین که از ی سوراخ چند بار نیش نخوری و ازین حرفها...

خلاصه1:
 اهداف

تصمیم گرفتم که اقدامات زیر رو انجام بدم


ارتباط با آدم های بیشتر
خضور فعال در تمام جوامع
صحبت کردن با آدم ها
خبر گرفتن از دوستان
بیرون رفتن با دخترها
تمرین رانندگی
آسیب نزدن به خود
ندیدن فیلم 
کمک کردم به دیگران هرچه در توانم است
کمک کردن در کارهاب مردانه خانه تعمیرات
افزایش اطلاعات از فرایندهای ساخت مواد
افزایش اطلاعات درمورد سیستم های سرمایش و گرمایش ساختمان
افزایش اطلاعات در مورد ماشین ها
شرکت فعال فعال در کلاس های هفت عادت

هرجا میرم باید طوری عمل کنم که بود ونبودم فرق بکند...


چنتا کار: حرف زدن درست، نفس گیری درست و فن بیان درست
خوندن کتاب فن بیان
خوندن کتاب استاد عشق
خوندن پایان نامه و ران گرفتن ها
امتحان فراموش نشه

شرکت در جلسات شرکت در جلسات 
برنامه هاتو ی جوری بریز که شرکت کنی اونم فعااال




نوع مطلب : خلاصه، 
برچسب ها : خلاصه، اهداف، هدف، برنامه، پیشرفت، بود و نبود،
لینک های مرتبط :
شنبه 4 دی 1395 :: I love you Too
دیشب خوابیتو دیدم

تو و دوستات جمع شده بودید کنار خیابون و وسالون یزدی
یکی از دوستاتم گیتار میزد
و من از دور نظاره گر تو بودم
همش دنبال بهونه که ازت دور بمونم
جلوتونم دم و دستگاه تنتبک بود که کسی نبود پاش و همه این تجهیزات سر چهار راه
ازین حرکتایی راک میکردی و خودتو خم و راست میکردی
وقتی دوستات اومدن پیشت که بهت تبریک بگن و کادو بدن بهت از دور منو دیدن و سلام کردن و گفتن معرفی نمیکنی؟ که من بر گشتم و رفتم

این خواب مسخره تر ازین ننمیشد
دیروز دوباره عکس گذاشتی و من دوباره لایک نکردم 
من به خال لب و چال لپت ای دوست گرفتار شدم... من چرا دورم و نزدیک؟

تعبیر این خواب های چرت و پرت چی میتونه باشه؟




نوع مطلب :
برچسب ها : خواب، تعبیر، چرند و پرند، عکس گذاشتی، رویا، توهم،
لینک های مرتبط :
شنبه 4 دی 1395 :: I love you Too
we will be sleep for a total 8477 days and if we'll be lucky some of that time will be sleeping next to someone we love.




نوع مطلب :
برچسب ها : english، practice، love، days،
لینک های مرتبط :
جمعه 3 دی 1395 :: I love you Too
یکم سخت شد نوشتن و ننوشتن برام

عکس گذاشت
دلم رفت
عکس نذاشته بود داشت از دلم میرفت
شایدم فک میکردم که داشت از دلم میرفت

ولی من متعهدم به خودم

تو چرا انقد خوبی یا بهتر بگم من چرا فک میکنم تو انقد خوبی یا باز بهتر بگم چرا برای من انقد خوبی
نبودی که انقد خوب بودی؟

چیزی عوض نشده؟ شده؟ نه نشده

بگذر بیخیال

توهم یعنی کسی حتی اسمتو یادش نمیاد ولی تو ... ولی  ی عکسش زندگیت رو تحت تاثیر میذاره

دور شدن ازش خیلی غم انگیزه حتی غیر ممکن من به این فکر میکنم که اگه ی روز ببینمش عکس العملم چیه
ولی اون به من گفت :  
"تو که منو نمیبینی... من یکیو دوس دارم که بعضی روزا میبینمش اگه با تو باشم انگار به اون خیانت کردم یا همچین احساسی بهم دست میده "

ولی این نیز بگذرد 
همانطور که روزهای سخت تر ازین گذشت البته زندگی مرفهی دارم اینا که عذاب نیست اینا که مسله سختی نیست نمیدونم چرا منو به درد میاره ... شاید حتما باید دنبال جایگزین باشم ولی زمانی که خودم تکلیفم با خودم معلوم نیست جایگزین یعنی تکرار اشتباه تکرار اشتباهی که از خودم شروع میشه و انداختن تقصیر گردن دیگران یعنی نداشتن باور به اینکه مقصر تمام اشتباه ها خودمونیمم و همیشه به اشتباه دنبال مقصر میگردیم... خلاصه بگم من اشتباهی دنبالتم ولی دنبالتم .. نیستی و کاش نباشی... من آزده خاطرم و راهی برای رفعش نیست بود و نبودت چیزیو درست نمیکنه تقریبا مطمینم. دلیلش اینه که نمیخای باشی یا دلت جای دیگه ایه اینو خودت گفتی..
بگذریم باز هم
فقط یک جمله رو تکرار کنم »

افرادی که از اتفاقات ناخوشایند زندگی خود چیزی نمی آموزند، وجدان هستی را مجبور می کنند تا آن اتفاقات را تا آنجا که نیاز باشد تکرار  کند تا فرد آن چیزی را که آن اتفاقات ناخوشایند می خواهند آموزش دهند، یاد گیرد. آنچه که انکار میکنی تو را شکست می دهد، آنچه که قبول می کنی تو را تغییر می دهد.




نوع مطلب :
برچسب ها : عکس گذاشتی، دل بردی،
لینک های مرتبط :
جمعه 3 دی 1395 :: i love myself
سلام
ساعت 11:23 دقیقع صبح یا حتی ظهر و یا قبل ظهر هست 
قرار بود زود بیدار بشم و به صورت تیوری همین اتفاق افتاد ، فاصله بین گت آپ و ویک آپم خیلی زیاد بود و 1:23 دقیقه طول کشید. این یعنی ی اتفاق مثبت و من تنها کمی بیش از 8 ساعت خوابیدم :| :| :|
نون داشتم من ی احمقی خوردتش حالا رفته واسه خودش نون خریده منم که باهش قهرم حالم ازش ببهم میخوره ... دارم شیر میخورم به جای خامه و عسل و هزارتا چیز خوشمزه دیگه... 
بگذریم
الان بهترین کار فالو کردن اهداف هست ..

قطعا هنری نیست ولی هنری میشه البته ادبی هنری
مرسی




نوع مطلب :
برچسب ها : روزمرگی، احمق، صبونه، صبحانه، عوضی،
لینک های مرتبط :
جمعه 3 دی 1395 :: i love myself
اولین اقدام جذاب و جنجالی درمورد خودم اینه که دارم مینویسم و نذاشتم برای فردا و فلان زمان
دومین نکته که نه جذابه ولی جنجالیه برای من اینه که دارم مینویسم و دوشنبه امتحان دارم و اصلا جدی نمیگیرم اون امتخان رو...

به نام خدا البته
سلام
امشب ی کار باحالی که کردم به پاسخ یکی از دوستانم مبنی بر آن که میخواست بره بیرون لبیک گفتم و البته چند نفر دیگه رو هم با خودم همراه کردم و رفتیم بیرون...
میلاد مخالف رفتن به پارک لاله بود چون تاریکی پارک لاله رو دوست نداشت و واقعا اینموقع شب نه کسی اونجا بود و نه صفایی داشت تو این سرما...
برگشتیم و بعد کلی کلنجار و صحبت ی فلافل زدیم و سوار تاکسی حرکت به سمت پل طبیعت و پارک آب و آتش
پل طبیعت بسته بود و اجازه نمیدادن بریم روش.. یعنی میگفتن که یخ زده ولی زیرش یخ نزده بود فک کنم به خاطر شیبش بود چون وسطش شیب داشت و احتمالا آب یاب بارون اومده بود و یا حتی شبنم که یخ زده بود...
اولین چیزی که همیشه برای من جذابه توی پارک آب و اتش ورودی این پارک هست که ی گل فروش خوشگل داره که روح آدم تازه میشه به قول یکی از دوستای قدیمی من و تنها کسی که برای من گل خریده تا به حال که میگفت گل خوبه حال آدم رو خوب میکنه..
انسان خوبی بود انسان بود و مهربون
بگذریم
ورودی پارک ی چیز حذاب دیگه هم داره و اون ی قسمت با نور پردازیه آبی که جلوه خاصی داره...
ورودی پارک بازهم چیز حذاب دااره اصلا کلا تمام جذابیت در ورودی پارک ها باید باشه که آدم رو جذب کنه و بکشونه ببرتش داخل.. ی رستوران هست به نام ای وای یادم نیست بذار لابه لای عکسام نگاه کنم...پیدا کردم تقریبا ده دیقه گشتم.. #فست_فود_گپ
یادش ب خیر اردیبهشت بود رفتم اونجا و مرغ شخاری استریپس خوردم چقدر ید مزه بود اگر رفتید اونجا بدونید که ارزو ترین غذاش #استریپس بود و بسیار بد مزه اینو به این خاطر میگم که استریپس های فست فود #کی_اف_سی بسیار عالی اند و من مشتری دایمی اونجام...

خب بگذریم
از دیدنی های پارک اینه که هر موقع بری چیزایی حدیدی برای ارایه دارن اینبار هم همینمدلی بود و رفتیم سمت آلاچیق ها.. دفعه پیش که با بچه ها رفتیم اینمدلی نبود یادمه اونموقع رفتیم سمت چپ بعد از رستوران ها ولی الان نه اونجا نرفتیم نمیدونم خیلی دور شده بود کلی رفتیم به سمت جنوب پارک
ی #کافه خیلی باحال که با پیرمردی که صاحبش منو با یکی دیگهه اشتباه گرفته بود..

زیر میزش بخاری برقی گذاشته بود شبیه کرسی شده بود و چای خوردیم به ارزش 2500 تومان... چقد حال داد ولی تو اون هوا اون چایی
پیشنهاد علی بود دمت گرم علی که پیشنهاد دادی چای بخوریم

بعدش از دروازه مشاهیر که روش نوشته بود میدان مشاهیر نمیدونم چرا عبور کردیم و برگشتیم

متتنی که نوشتم اصلا ادبی نبود ولی سعیمو میکنم که ادبیش کنم جذابش کنم بشه به عنوان توصیف گذاشتش همه حا

امشب شبه خوبیه ساعت شده 1 هدفایی که بالا سرم زدمش رو نمیدونم چرا پیگیری نکردم بیشتر دنبال عکس هام بودم و نوشتن متن و گشتن دنبال ی جا برای اینکه با این دوتا رفیق قدیمیم برم بیرون هفته بعد چون پیگیری دوستان از اهداف من بود...

یکی دیگه از اهدافم نوشتن بود که انجام شد...
هدف بعدیم بیدار شدن زود ازخواب هست به همین حاطر الان به جای درس خوندن زود میخابم که فردا زود بیدار بشم

اگه من با یکی دوتایی بریم بیرون باید بازم بخندیم نه اینکه از غم هامون بگیم برای همدیگه
میتونم؟ 




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره، آب و آتش، پل طبیعت، پارک آب و آتش،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 2 دی 1395 :: I love you Too
ی روزی میرسه که میبینم دستت تو دستشه

مث همین الان که بهم میگی فلانیو میخام

مث همی الان که براش ناراحت میشی و از غمت میگی

تو مال یکی دیگه ای

ی روزی مال یکی دیگه هم میشی


من اون روز که این عکسو دیدم یا تو خیابون دیدمتون باهم نمیتونم کاری بکنم

فقط باید بپذیرمش احتمالا یکی دوهفته حالم دوباره بد بشه و بعدش دوباره زندگیمو از نو ادامه بدم بازهم با همین نوشته های غمگین و بی مهر
ولی من چرا باید منتظر اینهمه تکرار باشم

حتی تهش رو هم میدونم که چیزی نیست و تنها عقب افتادگی منه


تهش چیزی نیست
ذهنا از انتها آغاز کنید چیزی نیست پس آغاز نکنید

زندگی من بازیچه نیست و من مسوولشم باید پاسخ بدم هرشب به خودم که امروز چ کردی یا کلا مشغول چه کارهایی هستی

آآه از تو آه از من

دهه دوم زندگی من چگونه گذشت

با حسرت؟

دوست داری این جواب را به خودت بدهی







نوع مطلب :
برچسب ها : حسرت، فک کن به خودت، ی روز میرسه، متنفرم ازت،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 2 دی 1395 :: I love you Too
هر لحظه که حس میکنم مال من نیستی نابود میشم اصن

یعنی دقیقا همون لحظاتی که دوستات رو میبینم

همونایی که کنارتن و این شانس رو دارند که باهات صحبت کنن و بگن و بخندن و نترسن از فرداشون 






نوع مطلب :
برچسب ها : غروب، دلگیر، دلتنگ، ندارمت، ترس، دیگران،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 2 دی 1395 :: i love myself
کارایی که باهاشون حال کردم:
با بچه ها تو ماشین صحبت کردم
چنتا سوال از خانم دکتر کردم
رفتم و درمورد ادی های بزرگ پرسیدم از دکتر
پرتقال دادم به میلاد
شب یلدا با دوستام نشستیم خوش گذروندیم
حال دوستام رو پرسیدم مثل محمد و شهروز
به قباد پیام دادم ولی خب اون جواب نداد


کارایی که باهاشون حال نکردم:
سوالمو سر کلاس نپرسیدم و انداختم بعدش
سوالمو در مورد منجیل از مهندس نپرسیدم
سر سفره حرفی برای گفتن نداشتم
خاطره رو به جای اینکه دیشب بنویسم امروز نوشتم
به جای اینکه صیح ساعت 10 از خواب بیدار بشم 12 شدم


همه این بالایی ها رو میشه درست کرد

چنتا کار: حرف زدن درست، نفس گیری درست و فن بیان درست
خوندن کتاب فن بیان
خوندن کتاب استاد عشق
خوندن پایان نامه و ران گرفتن ها
امتحان فراموش نشه

شرکت در جلسات شرکت در جلسات 
برنامه هاتو ی جوری بریز که شرکت کنی اونم فعااال




نوع مطلب :
برچسب ها : کارایی که حال کردم، کارایی که حال نکردم،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 2 دی 1395 :: i love myself
به نام خدا
صبح خیلی سخت از خواب بیدار شدم، سخت بود ساعت 5 و ربع بود و همه حا تاریک . به خودم میگفتم نه بابا الان راه نمیفتن یکم تاخیر دارن تکرار میکردم با خودم که نه مهم نیست و یکم دیگه بخواب جن دیفه دیر بشه قرقی نداره . حتی ساعت طلوع اقتاب رو چک کردم دیدم طلوع سااعت 7 هست و حالا حالا ها هوا تاریکه...
بعد کلی کلنجار رفتن پاشدم که برم دستشویی با چشمان بسته اروم از توی تاریکی در رو پیدا کردم و رفتن بیرون و بعد برگشتم و ی ابمیوه خوردم به عنوان صبحانه ...
مسواک زدم، دیر شده بود بدو بدو لباس پوشیدم و درو باز کردم که کفشامو بپوشم دیدم پویا زنگ میزنه دیگه فهمدیم دیر شده و دوییدم تو راه بهش زنگ زدم گفت نه هنوز همه بچه ها نیومدن خیالم راحت شد و سرعتمو کم کردم...
وقتی رسیدم سلام کردم به پویا و خانم دکتر و رفتم تو تویوتا هایس نشتم هنوز ولی یکی از بچه ها نیومده بود و ظرفیت ماشین هم تکمیل بود.. این بود که پویا ماشینش رو اورد و من و هادی و امید باهاش رفتیم... امید رو زیاد نمیشناختم فقط تصورم این بود که خیلی درس خونه و نمره هاش خوبه و همیچین چیزی...
امید ادامس خواست و من بهش دادم احتمالا مسواک نزده بود و بوی دهنش اذیتش میکرد یا شاید چون داشت توی ماشین میرفتیم تصمیمش این بود که دهنش بودی خوبی بده... به پویا گگفت که اگه خوابت میاد من سرحالم و میشینم این از اعتماد به نفس بالاش نتیجه میگرفت وو چیزی که من نداشتم و اینروزها دقیقا درگیر همچین مسایلی هستم...
بگذریم...
راه افتادیم و در مسیر چیزی که یادمه طلوع زیبا و نارنجی خورشید بود از پشت سرمون که نشون میداد داریم از شرق به غرب میریم و یک عکس خوشگل سعی کردم بگیرم... صحبت کردیم درمورد بد بودن نجات و استادهای دیگه که چحورین قشنگ غیبت کردیم درمورد نجات... فهمیدیم که پویا داره  میره سرکار... درمورد آلمان صحبت کردیم که ببینیم چجوریه و پویا داشت میفرستاد ... از روابط گرم امید و اساتید باخبر شدیم ... ازکارشون و همه چی ... 
ی چای خوردیم با خانم دکتر و بعدش راه افتادیم که بریم... هادی که اذیت شده بود و  صحبتی هم نمیکرد و خوابیده بود رفت تو هایس نشست که کنار دوستاش هم باشه... البته توی این سفر کلی با پویا و امید گفتیم و صحبت کردیم و خوش گذشت ولی خب شاید بهتر میبود که خانم دکتر هم کنار ما میبود و صحبت مبکردیم... از صحبت ها فهمیدیم که در مسیر خانم دکتر داشتن برای بچه ها خاطره تعریف میکردن از خارج و کلی حال میکردن...
صادقانه که بخام بگم من همچین جمع صمیمانه ای رو خیلی زیاد تجربه نکرده بودم مخصوصا با دوستان خودم! منظور هم کلاسی ها وسایر است... بازدید های قبلی که رفتیم اینمدلی بود که همه خواب بودن تا اینکه برسیم این اولین بازدید بود و بازدید بعدی هم که بازم مشابه همون بود... حتی اردوهایی هم که رفتیم همینحوری طی میشد...
شاید حضور خانم دکتر و پویا به این اردو رنگ و لعاب دیگری میداد... حتی سر میز نهار هم کسایی که با جمع صحبت میکردن خانم دکتر بود و پویا و اون مرده یکم وگرنه بقیه کوتاه صحبت میکردن ... دو نفری و با خودشون .. این باعث میشد که خیلی به این فکر کنم که یا اعتماد به نقس اکثر مردم ما و شاید در این مشتی که من توشم یعنی جمع دانشجو ها..  اعتماد به نفس اکثر دانشجوها پایینه یا شاید باید یخ اونها باز بشه تا شروع کنن به صخبت کردن البته بذار محدودش کنم دانشجوهای فنی اینمدلی اند چون اکثرا توی کلاس ها جو ی طرفه بوده کسی صحبت نمیکرده و حتی بعضی از استاید طوری برخورد میکردن که ما حتی نمیتونستیم صحبت کنیم باهاشون یا سوالی بپرسیم یعنی من خودم اگه سوال میپرسیدم این حس بهم دست میداد که خنگم گوش نکردم و درسمو بلد نیستم تا اینکه بخوام سوال بپرسم که یاد بگیرم... این جو رو فقط همینجا دیدم یکم در مقاومت دکتر آیت و یکم هم درکلاس ترمودینامیک سطح دکتر چینی وگرنه بقیه موارد استاد ی موجود ترسناکی بود که هیچوقت باهاش دوست نشده بودم... من ازین بابت و تجربه همجین شرابطی در حوزه فنی و مهندسی خوشحالم و خدایم را شاکرم...
ولی درسی که باید بگیرم اینه که منم فعال باشم منم دخالت و اظهار نظر کنم منم همون ادمی باشم که اگه نباشه فرف یکنه همه متوجه بشن که من نیستم کمبودم و نبودم حس بشه نه اینکه نباشم یه عضو خنثی باشم و یا هرچی... دوس دارم همین مدلی باشم چون امروز خوشحال بودم امروز حس کردم که منم آدمم که همیچین جمعی دوروبرمم هستن... راستش همیشه که خودمو با ی  آدم خاص مقایسه میکنم و میبینم که اون چ مدلی هست چ دوستانی دارد و در چه جمع هایی فعالیت دارد به این فکر میکنم که چرا من اینمدلی نیستم و چرا من همچین دوستانی ندارم که بخوام برایشان بگویم باهاشون خوش بگذرونم و خوشحال باشم...
نمیدونم...

ی لحظه دستم خورد و صفحه بسته شد اصن مردم و زنده شذم گفتم نکنه که پاک شده باشه همه این چیزایی که نوشتم...
دلتنگ شدم دلتنگ خودم در دیروز دیروزی که باید بهتر میشد دیروزی که منم باید توش میبودم اظهار نظر میکردم خودمو میساحتم خودمو میفهموندم ولی همینقد که اینروز ها رو تجربه کردم در اوج ناامیدی نشون دهنده حضور خداست و خدا رو بهم یاداوری میکنه من میتونم من فعالیت میکنم من حضور دارم من بهتر میشم و من  موثر میشم من به جایی میرسم که اگه ی روز نباشم همه بفهمن جای خالیم حس بشه...
دوتا شعر زیبا از حافظ به چشمم خورد اولی یوسف گمگسته باز اید به کنعان غم مخوز... ححس میکنم این یوسف گنگسته شخص من باشه که گم شده ام... توی صفحم ی عکس گذاشتم در مورد روز حاطره انگیزم و نوشتم که در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم... سرزنش ها گر کند خوار مغیلان غم مخور...
ی شعر دیگه هم که یکی از دوستام  گذاشته بود در استوری دنیای مجازی اش "دست از طلب ندارم تا کام من براید/یا حان رسد به حانان یا جان ز تن براید"

حافظ و شجریان روح ادم رو تازه میکند...
ادامه بدیم...

رسیدیم .. ورودی حاده نیروگاه خیلی تحقیر آمیز بود جاده رو باید دور میزدی و ی خروجی از جاده نزده بودن به جاده ی نیروگاه... 
 توربین ها نمیچرخیدن و طراحی بر اساس سرعت های بالا و وزن 12 تنی هر پره این امکان رو از اونها گرفته بود که در اون زمان که تقریبا بادی جریان نداشت شروع به چرخش کنند

دیدم و گذشتیم و خنددیدم

ی نکته دوس دارم اینجا بگم 
خانم دکتر به من اشاره کردن و گفتن که ببخشیدا ولی دانشجوهای من که اینا باشن کارخودشونو انجام نمیدن...
بهم برحورد دلم میخاست بگم که به کار کردن نیست که به درست کار کردنه من باهوشم من ی نیم ساعت کار کنم اندازه کل کاری که بچه ها کردن خروجی دارم.... ولی نگفتم چون نه باهوشم و نه خروجی دارم و نه نتیجه ای گرفتم ولی میخام بهش ثابت کنم که ادم الکی ای نیستم که خیلی حدی ام تو کارم میخام باهاش مقاله بدم میخام برم پیشش میخام دانشجوی نمونش باشم ....
و بار دیگر همان اعتماد به نفس نداشته ام...

اما یک اتفاق ید دیگگه هم افتاد که حتما باید درموردش با خانم دکتر صحبت کنم و این همان بحث توربین ها و سر و صداشون است که میگن نویز دارندو همه اوونجا تایید کردن که نویز دارند  فقط همین تاثیر چرخش در زاویه یاو هست که چرخدنده هاشون باعث آزار و اذیت میشود.
این فک کنم اول یکی از مقاله ها بود و باید بخونم و درموردش بحث کنم همون مقاله ای که در مورد بیماری ها صحبت کرده بود....
اینو الان نگاه میکنم و به خاننم دکتر میگم که اونها همشون بیسواد بودن نه میدونستن پره چجوری ساخته شده و نه میدونستن که نوعش چیه و همینجوری هرچی به ذهنشون میرسید داشتن میگفتن هم اصلا نمیدونستن نویز چیه و این بحث مهمی است که میشه توش پروژه تعریف کرد که اونها بدوننن و دقت کنن بهش چون کاملا بی اطلاعن...

پس حتما باید دراین مورد با استاد صحبت کنم

نهار هم لذت بخش بود  و چیزی که میزد تو ذوق همون فعالیت یود که البته الان بیتشر بهش فک میکنم اینه که کلا دارم به خودم بد و بیراه میگم.. حتی یک لحظه هم نمیتونم بنویسم همش هی میگم که فلان وفلان وفلان...

من حتی اگه کلی ادم فعال و فلان هم باشم که تلاشمو هم کردم در بعضی حاها ولی  خب باز هم نمیخاستم حرف یزنم وسط ناهار یعنی نزدن جرف دلیلش نداشتن حرف بود و نه نبود اعتماد به نقس ... شاید باید روی خلاقیتم هم کار کنم که مثلا توش بیشتر حرف یزنم یا چرت و پرت بیشتر بگم...

آفرین این هم تصمیم راهبردی خوبی بود....


خسته شدم از نوشتن 

کارام عقب افتادن و من نتونستم خاطره بنویسم چون همش از خودم شاکی بودن در مسیر خاطره ....

حتی در بیان حاطره هم از خودم شاکی هستم 
باید بهتر باشم  و صحبت کردن در جمع و خود سازی از بزرگترین خواسته هایم است...


اعتماد به نقس و صحبت کردن در حمع ....







نوع مطلب :
برچسب ها : اعتماد به نفس، خاطره، خودشناسی، تلاش برای بهبود، شکایت از خود، خوش گذشت، روانشناسی خود،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1 دی 1395 :: i love myself

یه روز یکی بهم گفت هیچوقت بعد از ساعت 2 شب تصمیم نگیر، فقط بخواب....
پرسیدم چرا؟
گفت که به نظر من یه هورمونی بعد ساعت 2 تو بدنت ترشح میشه که باعث میشه یه تصمیمی بگیری یا یه کاری بکنی که هیچوقت ساعت 7 صبح نمیکنی، بهت جیگر میده تا دیوونه بازی دربیاری، کاری که میکنه اینه که بهت جرعت اینو میده که به یه نفر بگی چقدر دوستش داری یا چقدر دلت براش تنگ شده.
با خودم گفتم پس من هر شب قبل از ساعت 2 میخوابم که هیچوقت درگیر این هورمون نشم...
سالها از اون روز گذشت، ساعت 1:45 شب بود، توی تختم بودم و داشتم بهش فکر میکردم.
دیوونه وار عاشقش بودم و میدونستم که حسم متقابل نیست.
برای بقای دوستیم 1 سال پیش خودم این راز رو نگه داشتم...
همینطور که داشتم فک میکردم و آهنگ گوش میدادم دیدم ساعت شده 2:15 شب...
داشتم فک میکردم چجوری 30 دقیقه اینقدر سریع گذشت که یهو دیدم بهم تکست داد.
گوشیمو برداشتم دیدم میگه که "حالم خوب نیست"
گفتم چرا؟ چی شده؟ 
گفت "دلم شکسته" و شروع کرد تعریف کردن که چجوری یه پسری رو دوست داشته و چجوری اون پسره دلشو شکسته.
همون بود که حس کردم اون هورمون تو بدنم جاری شده...
تو جوابش یه متن بلند بالا نوشتم...
چیزایی نوشتم که الان نگا میکنم، باورم نمیشه اینا رو من نوشتم.
نوشتم که چقدر دوستش دارم و تو جوابم گفت
"خودت میدونی که، من عاشق یه نفر دیگم"
اینو که گفت به خودم اومدم...
یاد اون بنده خدا افتادم که گفت بعد ساعت 2 هیچ تصمیمی نگیر.
گریه کردم...
براش نوشتم ببخشید، خیلی وقت بود توی دلم بود، بالاخره یه روزی باید میفهمیدی.
ازش خواهش کردم که دوستیشو ازم نگیره.
هیچی نگفت...
یه هفته گذشت و هر دوتامون جوری رفتار کردیم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده...
ولی بعده به هفته،
کم کم احساس کردم که دیگه داره کمتر باهام صحبت میکنه،
یه هفته دیگه گذشت...
دیگه حتی سلام هم نمیکرد.
فقط یه نگاه میکرد بهم و منم توی چشاش غرق میشدم.
هر از گاهی هم بهش نگا میکردم، همینطور که میخندید بهم نگا میکرده
الان هم به جای رسیده که حتی جواب تکست هم نمیده...
از یه طرف خیلی ناراحت بودم که از دستش دادم.
از طرف خیلی خوشحال بودم که بالاخره حرف دلمو زدم.
یه چیزی هم یاد گرفتم...
بعد از ساعت 2 شب... هورمونی توی بدنت ترشح نمیشه بلکه قلبت شروع میکنه به صحبت کردن...
از اون موقع هروقت میخوام تصمیمی رو از ته قلبم بگیرم...
ساعت 2 شب اینکار رو میکنم...
#آنتارکتیکا_هشتاد_و_نه_درجه_جنوبی 
#روزبه_معین





نوع مطلب :
برچسب ها : روزبه معین، زود خوابیدن، ساعت دو، ساعت2، آنتارکتیکا هشتاد و نه درجه جنوبی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1 دی 1395 :: I love you Too
چند شب پیش با دل شکسته از خودم شکایت خودم را پیش خود بردم


تصمیم گرفتم که اقدامات زیر رو انجام بدم


ارتباط با آدم های بیشتر
خضور فعال در تمام جوامع
صحبت کردن با آدم ها
خبر گرفتن از دوستان
بیرون رفتن با دخترها
تمرین رانندگی
آسیب نزدن به خود
ندیدن فیلم 
کمک کردم به دیگران هرچه در توانم است
کمک کردن در کارهاب مردانه خانه تعمیرات
افزایش اطلاعات از فرایندهای ساخت مواد
افزایش اطلاعات درمورد سیستم های سرمایش و گرمایش ساختمان
افزایش اطلاعات در مورد ماشین ها
شرکت فعال فعال در کلاس های هفت عادت

هرجا میرم باید طوری عمل کنم که بود ونبودم فرق بکند...




نوع مطلب :
برچسب ها : هفت عادت، انسان موثر، دل شکسته، برنامه، هدف، شکایت از خود،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 21 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   



مدیر وبلاگ : i love myself
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :